montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

حاج على بغدادى و پرداخت خمس‏
گفتم شما از كجا اين موضوع را مى‏دانى؟ فرمود: كسى كه حقش را به او مى‏رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد. گفتم: چه حقى؟ فرمود: آن چيزى كه به وكيل من رساندى گفتم: وكيل شما كيست؟ فرمود: شيخ محمدحسن (كاظمينى از مراجع تقليد آن زمان).
حاج على بغدادى مى‏گويد:
هشتاد تومان سهم امام ‏عليه السلام (خمس) به ذمه‏ام بود به نجف اشرف و كاظمين رفتم و آن را به مراجع تقليد از جمله آية اللَّه شيخ محمدحسن كاظمينى پرداخت كردم. بعد از پرداخت براى اينكه مزد كارگران را كه هر هفته شب جمعه مى‏دادم بدهم به سمت بغداد برگشتم. مقدارى از راه را آمده بودم كه سيد بزرگوارى را ديدم كه از طرف بغداد به سمت من مى‏آيد، همين كه نزديك شدم سلام كرد و دست‏هاى خود را براى مصاحفه و معانقه باز نمود و مرا در بغل گرفت. عمامه سبز روشنى بر سر داشت و بر رخسار مباركش خال سياه بزرگى بود. ايستاد و فرمود: «على! خير است كجا مى‏روى؟»
گفتم: كاظمين‏ را زيارت كردم و به بغداد برمى‏گردم.
فرمود: «امشب شب جمعه است، برگرد تا براى شما شهادت دهم كه از دوستداران جدم اميرالمؤمنين ‏عليه السلام هستى و از دوستان مايى و شيخ هم شهادت دهد؟» (اين مطلب، اشاره به چيزى بود كه در ذهن داشتم يعنى مى‏خواستم از جناب شيخ خواهش كنم كه نوشته‏اى به من دهد كه من از مواليان اهل بيتم و آن را در كفنم بگذارم).
گفتم: شما از كجا اين موضوع را مى‏دانى؟
فرمود: «كسى كه حقش را به او مى‏رسانند، چطور آن رساننده را نشناسد؟»
گفتم: چه حقى؟
فرمود: «آن چيزى كه به وكيل من رساندى .»
گفتم: وكيل شما كيست؟
فرمود : «شيخ محمدحسن» (كاظمينى از مراجع تقليد آن وقت).
حاج على بغداى مى‏گويد: به ذهنم خطور كرد از كجا اين سيد اسم مرا مى‏داند با اينكه من او را نمى‏شناسم؟!
بعد با خود گفتم: شايد او مرا مى‏شناسد و من ايشان را فراموش كرده‏ام... .
آنگاه فرمود: «برگرد و جدم را زيارت كن.»
من هم برگشتم در حالى كه دست راست او در دست چپ من بود... .
در بين راه سؤالاتى پرسيدم و جواب‏هايم را شنيدم از جمله پرسيدم: سيدنا! صحيح است كه مى‏گويند: هر كس امام حسين‏ عليه السلام را در شب جمعه زيارت كند اين زيارت، برگِ امان از آتش است.
فرمود: «آرى واللَّه» و اشك از چشمانش جارى شد و گريست.
به راه رفتن ادامه دادم و چند قدمى نرفته بوديم كه خود را در صحن مقدس نزد كفشدارى ديديم در حالى كه هيچ كوچه و بازارى را مشاهده نكرديم. وارد شديم ايشان كنار درِ حرم ايستاد و به من فرمود: «زيارت بخوان.»
عرض كردم: من سواد ندارم.
فرمود: «من براى شما مى‏خوانم.» و شروع كرد به خواندن: «ءَادخل يا اللَّه؟ ...السلام عليك يا رسول اللَّه، السلام عليك يا اميرالمؤمنين و همچنين بر همه ائمه‏عليهم السلام سلام نمود تا به حضرت عسكرى‏ عليه السلام رسيد، بعد فرمود: «آيا امام زمان خود را مى‏شناسى؟»
عرض كردم: چرا نشناسم؟!
فرمود: «بر امام زمانت سلام كن.»
عرضه داشتم: السلام عليك يا حجة اللَّه يا صاحب الزمان.
تبسم نمود و فرمود: «عليك السلام و رحمة اللَّه و بركاته.»
داخل حرم مطهر شديم و ضريح را بوسيديم و پس از آن برايم زيارت امين اللَّه را خواند و چون شب جمعه بود زيارت وارث امام حسين ‏عليه السلام را هم برايم خواندند، تا موقع نماز شد به من فرمود: «به جماعت ملحق شو و نماز بخوان.» و خود فرادى‏ در طرف راست امام جماعت به رديف او ايستاد و من وارد صف‏ها شدم.
بعد از نماز، آن سيد بزرگوار را نديدم هر چه دنبالش گشتم تا او را مهمان كنم اثرى نيافتم بعد از نا اميد شدن يكى يكى معجزات و قرائنى به ذهنم خورد كه يقين كردم ايشان حضرت بقية اللَّه الاعظم ارواحنا له الفداء بوده‏اند. صبح نزد جناب شيخ محمدحسن كاظمينى رفتم و هر آنچه را ديده بودم نقل كردم. ايشان دست خود را بر دهان گذشته و مرا از اظهار اين قصه و افشاى اين سرّ نهى نمود، من هم آن را مخفى مى‏داشتم تا اينكه... .[1]
[1] نجم الثاقب، ص 484 - مفاتيح الجنان، ص 798 - عبقرى الحسان، ج 2، ص 114.
مال حلال‏


العضوية للحصول علی البرید الالکتروني
الاسم:
البرید الالکتروني:
montazar.net

التصویت
ما ترید أن یتم البحث عنه أکثر فی الموقع؟
معارف المهدويةالغرب و المهدوية
وظیفتنا فی عصر الغیبۀالفن و الثقافۀ المهدوية
montazar.net

المواقع التابعة