مولای من
رویای حضورت دریای جان مرا به خروشی عجیب رسانده
حاجیان زمین را که می بینم، دلم برایت بی قراری می کند
برای آن لحظه که تو را در لباس سپید احرام می بینم
آن زمان که لبخند میزنی و به دیدار خدا میروی
میدانم لبیک های تو تنها لبیکی ست که خداوند پاسخ آن را عاشقانه میدهد
تو لبیک می گویی و خداوند تو را به خود می خواند
تو لا شریک می گویی و خداوند تو را دعوت به دیدار می کند
تو ان الحمد می گویی و خداوند به خود تبریک می گوید
می دانم خدا تو را برای خودش در آفرینش باقی نگاه داشت تا لذت ببرد از عشق ناب حضورت در هستی
که به خود تبریک می گوید مدام
به خاطر انسان شریفی چون تو در خلقت
قدم میزنی روبروی کعبه می ایستی
سلامی عاشقانه بر خالق بر معبود بر محبوب می دهی
جانم به قربان ادب آسمانی ات در محضر خالق
خداوند هم می گوید: سر بالا کن
تو اشرف مخلوقات منی در زمین در هستی مرا نگاه کن
عشق از جانت به معشوق میرسد و خداوند، تمام عشقش را بر وجودت هدیه می کند
مانده ام اگر صدای جواب سلام خدا را به تو می شنیدم
باز هم زنده می ماندم؟
باز هم نفس میکشیدم؟
باز هم تاب نوشتن این عاشقانه را داشتم ؟
حال باید به سمت عشق بگردی در مدار عاشقی ات
طوافی عاشقانه میهمانی عشق من
بگرد، بگرد مولای من
می دانم میگردی بر دور کعبه
تا من یاد بگیرم گردش بر مدار وجودِ مهدی یعنی چه
بگرد من طواف عاشقانه ات را میهمانم امروز
می خواهم عشقبازی یاد بگیرم از آقای زمین
چقدر عاشقانه می گردی
عشق را در قلبت بر ما، در نگاه خداوند رساندی در خلقت و خلقت را بر مدار نگاه خودت
نمی دانم اگر روزی تو را ببینم
می توانم این چنین عاشقانه بر مدار وجودت بگردم
حاجیِ عشقی مولای من
بماند
من و ماه و مهدی بماند در این موسم زیارت تا ماه بعد

نیمه ی ماه ذی القعده
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1