montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

جلسه رأس ساعت مقرر در منزل آقای هوشیار تشکیل شد:


جلالی: مثل اینکه در جلسه قبل آقای فهیمی در مورد جزیره خضراء سئوالی داشتند.


فهیمی: شنید ام که امام زمان علیه السلام و فرزندانش در جزیره خضراء زندگی می کنند. عقیده شما در این باره چیست؟


هوشیار: داستان جزیره خضراء نیز بی شباهت به افسانه نیست. مرحوم مجلسی داستان را به طور تفصیل در کتاب بحارالانوار ذکر نموده که اجمالش چنین است: در کتابخانه امیرالمؤمنین در نجف اشرف رساله ای را یافتم که مشهور به داستان جزیره خضراء بود. مؤلف آن رساله خطی فضل بن یحیی طیبی است. وی نوشته است که داستان جزیره خضراء را از شیخ شمس الدین و شیخ جلال الدین در حرم مطهر اباعبدالله علیه السلام شنیدم (در نیمه شعبان سال 699) که آنها داستان را از قول زین الدین علی بن فاضل مازندرانی نقل کردند. پس من علاقه پیدا کردم که داستان را از خودش بشنوم.


خوشبختانه در اوائل ماه شوال همان سال چنین اتفاق افتاد که شیخ زین الدین به شهر حمله سفر کرد و من او را در منزل سید فخرالدین ملاقات نمودم. از او خواهش کردم که آنچه را برای شیخ شمس الدین و شیخ جلال الدین نقل کرده برای منهم بیان کنند و او چنین گفت: من در دمشق خدمت شیخ عبدالرحیم منفی و شیخ زین الدین علی اندلسی به تحصیل علوم اشتغال داشتم. شیخ زین الدین مردی خوش نفس و نسبت به شیعه و علماء امامیه خوشبین بود و بآنها احترام می گذاشت. مدتی از محضرش استفاده نمودم. پس چنین اتفاق افتاد که عازم سفر مصر شد و چون خیلی بهم علاقه داشتیم تصمیم گرفت که مرا نیز به همراه خود به مصر ببرد. با هم به مصر رفتیم و در شهر قاهره قصد اقامه کرد. مدت نه ماه در آنجا با بهترین وجه زندگی کردیم. در یکی از روزها نامه پدرش بدستش رسید که نوشته بود شدیداً بیمارم و آرزو دارم که قبل از مرگ ترا ملاقات نمایم. استاد از نامه پدر گریه کرد و تصمیم گرفت که به اندلس سفر کند. من در این سفر با او همراه شدم. هنگامیکه به اولین قریه جزیره رسیدیم من شدیداً بیمار شدم که قادر به حرکت نبودم. استاد از وضع من بسیار ناراحت شده مرا به خطیب قریه سپرد که از من پرستاری کند و خودش به سوی شهرش حرکت نمود. بیماری من سه روز طول کشید و سپس حالم رو به بهبود رفت. از منزل خارج شدم و در کوچه های قریه به گردش پرداختم. در آنجا قافله هائی را دیدم که از کوهستان آمده و اجناسی را با خود آورده بودند. از احوالشان جویا شدم. در جوابم گفته شد: اینها از سرزمین بربر می آیند که نزدیک جزائر رافضی ها است. وقتی نام جزائر رافضی ها را شنیدم مشتاق شدم که آنجا را ببینم، گفتند: از اینجا تا آن جزائر مقدار بیست و پنج روز راه فاصله دارد که به مقدار دو روزش آب و آبادانی وجود ندارد. برای پیمودن آن دو روز الاغی را کرایه کردم و بعد از آن پیاده حرکت نمودم. رفتم تا به جزیره رافضی ها رسیدم. اطراف جزیره با دیوارهائی محصور بود و برجهای محکم و بلندی داشت. وارد مسجد شهر شدم، مسجد بسیار بزرگی بود. صدای مؤذن را شنیدم که به روش شیعه اذان می گفت و بعد از آن برای تعجیل فرج امام زمان دعا کرد. از خوشحالی گریه ام گرفت. مردم به مسجد آمدند و بر طبق فقه شیعه وضو گرفتند مرد خوش سیمائی وارد مسجد شد و به سوی محراب حرکت کرد و مشغول نماز جماعت شدند. بعد از فراغ از نماز و تعقیبات از احوال من جویا شدند. شرح حالم را بیان کردم و گفتم عراقی الاصل هستم. وقتی فهمیدند که شیعه هستم به من احترام کردند و در یکی از حجرات مسجد جائی برایم معین کردند. امام مسجد به من احترام می کرد و شب و روز جدا نمی شد. در یکی از روزها به او گفتم: خوراک و مایحتاج اهل این بلد از کجا می آید؟ من که در اینجا زمین مزروعی نمی بینم. گفت: طعام اینها از جزیره خضراء می آید که در بین بحرا بیض واقع شده است. غذای اینها هر سال در دو نوبت به وسیله کشتی از جزیره وارد می شود. گفتم: چند مدت باقی مانده تا کشتی بیاید؟ گفت: چهار ماه. پس من از طول مدت ناراحت شدم ولی خوشبختانه بعد از چهل روز کشتیها وارد شد. هفت کشتی یکی بعد از دیگری وارد شد. از کشتی بزرگ مرد خوش سیمایی پیاده شد، به مسجد آمد و بر طبق فقه شیعه وضو گرفت و نماز ظهر و عصر را خواند. بعد از فراغ از نماز متوجه من شد و سلام کرد و اسم خودم و پدرم را ذکر کرد. از این حادثه تعجب کردم. گفتم شاید در سفر از شام تا مصریا از مصرتا اندلس با اسم من آشنا شده ای؟ گفت: نه. بلکه نام تو و پدرت و شکل و قیافه و صفاتت به من رسیده است. من تو را به همراه خودم به جزیره خضراء خواهم برد. یک هفته در آنجا توقف کرد و بعد از انجام کارهای لازم با هم حرکت نمودیم. بعد از اینکه مدت شانزده روز در دریا حرکت کردیم، در وسط دریا آبهای سفیدی نظرت را جلب نموده است؟ گفتم: آب های این نقطه رنگ دیگری دارد؟ گفت: اینجا بحر ابیض است و اینهم جزیره خضراء می باشد این آبها همانند دیواری اطراف جزیره را احاطه نموده است و از حکمت خدا چنین است که کشتیهای دشمنان ما اگر بخواهند باین نقطه نزدیک شوند، به برکت صاحب الزمان (ع) غرق می گردند. مقداری از آبهای آن نقطه را خوردم مانند آب فرات شیرین و گوارا بود. بعد از اینکه آبهای سفید را پیمودیم به جزیره خضراء رسیدیم. از کشتی پیاده و وارد شهر شدیم. شهری بود آباد و پر از درختان میوه، بازارهای زیادی داشت پر از اجناس و اهاهلی شهر با بهترین وجه زندگی می کردند. دلم از دیدن چنین مناظر زیبائی لبریز شادمانی شد.


رفیقم محمد مرا به منزل خودش برد و بعد از استراحت به مسجد جامع بزرگ رفتیم. در مسجد جماعت زیادی بودند و در بین آنها شخصی بزرگ و با ابهت بود که نمی توانم ابهت و جلالش را توصیف کنم. نامش سید شمس الدین محمد بود. مردم نزدش علوم عربی و قرآن و فقه و اصول دین را می خواندند. هنگامی که خدمتش رسیدم، به من خوش آمد گفت، نزدیک خودش نشانید، احوال پرسی کرد و گفت من شیخ محمد را به سراغ تو فرستادم. سپس دستور داد در یکی از حجرات مسجد جئی برایم تهیه کردند. در آنجا استراحت می کردم و غذا را با سید شمس الدین و اصحابش صرف می کردیم. مدت هیجده روز بدین صورت گذشت. در اولین جمعه ای که برای نماز حاضر شدم دیدم که سید شمس الدین نماز جمعه را دو رکعت و به قصد وجوب خواند. از این موضوع تعجب کردم سپس بطور خصوصی به سید شمس الدین گفتم: مگر زمان حضور امام است که نماز جمعه را به قصد وجوب می خوانید؟! گفت: نه امام حاضر نیست لیکن من نائب خاص او هستم. گفتم: آیا تاکنون امام زمان (ع) را دیده ای؟ گفت: ندیده ام لیکن پدرم می گفت که صدایش را می شنیده ولی خودش را ندیده است. اما جدم هم صدایش را می شنیده هم خودش را می دیده است. گفت: آقای من! علت چیست که بعض افراد او را می بینند و بعضی نه؟ گفت: این لطفی است که خداوند متعال نسبت به بعض بندگانش دارد.


سپس سید دست مرا گرفت و به خارج شهر برد. باغها و بوستان ها و نهرها و درختان فراوانی را مشاهده کردم، که در عراق و شام نظیرش را ندیده بودم. به هنگام گردش مرد خوش سیمائی بما برخورد نمود و سلام کرد. به سید گفتم: این شخص که بود؟ گفت: آیا این کوه بلند را می بینی؟ گفت: آری. گفت: در وسط این کوه مکانی زیبا و چشمه آبی گوارا زیر درختان وجود دارد و در آنجا گنبدی است که از آجر ساخته شده است این مرد با رفیق دیگرش خادم آن قبه و بارگاه می باشند. من هر صبح جمعه به آنجا می روم و امام زمان علیه السلام را زیارت می کنم و پس از خواندن دو رکعت نماز کاغذی را می یابم که تمام مسائل مورد نیازم در آن نوشته است. سزاوار است تو هم بروی آنجا و امام زمان را درآن قبه زیارت کنی.


پس من به سوی آن کوه حرکت نمودم. قبه را همان طور یافتم که برایم توصیف نموده بود. همان دو خادم را در آنجا دیدم. خواستار ملاقات امام زمان علیه السلام شدم گفتند: غیر ممکن است و ما مأذون نیستیم. گفتم: پس برایم دعا کنید، قبول کرده برایم دعا کردند. سپس از کوه پائین آمدم و به منزل سید شمس الدین رفتم. او در منزل نبود. به خانه شیخ محمد که در کشتی با من بود رفتم و جریان کوه را برایش تعریف کردم و گفتم که آن دو خادم به من اجازه ملاقات ندادند. شیخ محمد به من گفت: هیچکس حق ندارد بآن مکان برود جز سید شمس الدین. او از فرزندان امام زمان علیه السلام می باشد. بین او و امام زمان پنج پدر فاصله است و او نائب خاص امام زمان می باشد.


بعد از آن از سید شمس الدین اجازه خواستم که بعضی مسائل مشکل دینی را از او نقل کنم و قرآن مجید را نزدش بخوانم تا قرائت صحیح را به من یاد بدهد. گفت: اشکال ندارد، ابتداء قرآن را شروع کن. در بین قرائت اختلاف قاریان را ذکر می کردم. سید به من گفت: ما اینها را نمی شناسیم. قرائت ما مطابق قرآن علی بن ابیطالب علیه السلام است. آنگاه داستان جمع قرآن به وسیله علی بن ابیطالب را بیان کرد. گفتم: چرا بعض آیات قرآن ربطی به ما قبل و ما بعدشان ندارند؟ گفت آری چنین است و جریان جمع قرآن به وسیله ابوبکر و نپذیرفتن قرآن علی بن ابیطالب (ع) را تعریف نمود. به دستور ابوبکر قرآن جمع آوری شد و مثالب را از قرآن حذب نمودند و از همین جهت می بینی که بعض آیات با قبل و بعد غیر مربوط هستند.


از سید اجازه گرفتم و در حدود نود مسأله از او نقل کردم که جز به خواص مؤمنین به کسی اجازه نمی دهم آن را ببیند..


آنگاه داستان دیگری را که مشاهده کرده نقل می کند و می گوید: به سید عرض کردم. از امام زمان (ع) احادیثی بما رسیده که هر کس در زمان غیبت کبری مدعی رؤیت شد دروغ می گوید. این احادیث چگونه سازگار است با اینکه بعض شما او را می بینید. گفت: صحیح است، امام اینطور فرموده لیکن این مال آن زمانی است که دشمنان فراوانی از بنی عباس و دیگران داشت اما در این زمان که دشمنان مایوس شده اند و شهرهای ما هم از آنها دور است و هیچکس بما دسترسی ندارد ملاقات خطری ندارد.


گفت: سید من! علماء شیعه حدیثی را از امام نقل می کنند که خمس را برای شیعیان اباحه نموده آیا شما هم این حدیث را از امام دارید؟ گفت: امام خمس را در حق شیعیان اباحه نموده است. آنگاه مسائل و سخنان دیگری را از سید نقل می کند و می گوید: سید به من گفت: تو نیز تاکنون دو مرتبه امام زمان را دیده ای ولی او را نشناخته ای.


در خاتمه می گوید: سید به من تکلف کرد که در بلاد مغرب توقف نکن و هر چه زودتر به عراق برگرد و من بدستورش عمل کردم. [1]


هوشیار: داستان جزیره خضراء چنین است که من خلاصه اش را برایتان بیان کردم. در خاتمه لازم است یادآور شویم که داستان مذکور اعتباری ندارد و شبیه افسانه و رمان است. زیرا:


اولاً: سند معتبر و قابل اعتمادی ندارد. داستان از یک کتاب خطی ناشناخته نقل شده و خود مرحوم مجلسی درباره اش می نویسد: چون من داستان را در کتب معتبر نیافتم باب جداگانه ای را بآن اختصاص دادم (تا با مطالب کتاب مخلوط نشود.)


ثانیاً: در متن مطالب داستان تناقضاتی دیده می شود، چنانکه ملاحظه فرمودید در یک جا سید شمس الدین به راوی داستان می گوید: من نائب خاص امام هستم و خودم آن حضرت را تاکنون ندیده ام. و پدرم نیز آن جناب را ندیده لیکن سخنش را شنیده است. اما جدم هم خودش را دیده هم حدیثش را شنیده است. اما همین سید شمس الدین در جای دیگر به راوی داستان گفت: من هر روز صبح جمعه برای زیارت امام به آن کوه می روم و خوب است تو هم بروی. و شیخ محمد هم به راوی داستان گفت که: فقط سید شمس الدین و امثالش می توانند خدمت امام زمان (ع) مشرف شوند. چنانکه ملاحظه می فرمائید این مطالب با هم تناقض دارند. نکته قابل ذکر اینکه سید شمس الدین که می دانست جز خودش کس دیگری را به ملاقات امام نمی برند چرا به راوی داستان پیشنهاد کرد که برای ملاقات به بالای کوه برود.


ثالثاً: در داستان مذکور به تحریف قرآن تصریح شده که قابل قبول نیست و مورد انکار شدید علماء اسلام می باشد.


رابعاً: موضوع اباحه خمس مطرح شده و مورد تأیید قرار گرفته که آن هم از نظر فقها مردود می باشد.


بهرحال داستان به طور مانتیک تهیه شده که خیلی غریب و عجیب به نظر می رسد. یک نفر بنام زین الدین از عراق به قصد تحصیل علوم به شام می رود، از آنجا به همراه استادش به مصر می رود، از آنجا باز به همراه استادش به اندلس (اسپانیا) سفر می کند این همه مسافت زیاد را می پیماید، در آنجا مریض می شود، استادش او را رها می کند، و بعد از بهبودی با شنیدن نام جزیره روافض آن چنان به دیدن آن جزیره مشتاق می گردد که استادش را فراموش می کند با پیمودن راه دور و خطرناک به جزیره رافضیها می رسد. جزیره غیر مزروع بوده لذا سئوال می کند غذای این مردم از کجا می آید؟ در جواب می شنود که از جزیره خضراء برایشان غذا می آورند. با اینکه گفته بودند، چهار ماه دیگر کشتی ها می رسند، ناگهان بعد از چهل روز در ساحل لنگر می اندازند و بعد از یک هفته توقف او را به همراه خود به دریا می برند. در وسط بحرابیض آبهای سفیدی را می بیند که شیرین و گوارا هم هست، سپس از آن نقطه غیر ممکن العبور گذشته وارد جزیره خضراء می شود و ... تا آخر داستان.


جالب اینجاست که یک نفر عراقی این همه راه دور و دراز را طی می کند، در کشورهای مختلف با مردم صحبت می کند و زبان همه را می داند. آیا مردم اسپانیا هم به زبان عربی صحبت می کردند؟


نکته دیگری که قابل ذکر است داستان بحرابیض است. شما می دانید که بحرابیض در شمال کشور اتحاد جماهیر شوروی قرار دارد که این داستان نمی تواند درآنجا اتفاق افتاده باشد. البته به بحر متوسط هم بحرابیض گفته می شود که این داستان می تواند در آنجا اتفاق افتاده باشد. لیکن باز هم همه این دریا بحرابیض نامیده می شود، نه نقطه خاصی از آن که ناقل داستان آنجا را سفید یافته است. اگر کسی در متن داستان بیشتر دقت کند مجعول بودن برایش روشن می شود.


در خاتمه لازم است متذکر شوم، چنانکه قبلاً ملاحظه فرمودید در احادیث ما چنین آمده که امام زمان علیه السلام بطور ناشناس در بین مردم زندگی و رفت و آمد می کند، در مجامع عمومی و در مراسم حج شرکت می نماید و در حل برخی از مشکلات هم به مردم کمک می کند.


با توجه به این مطلب، معرفی یک نقطه دور افتاده و غیر ممکن العبور وسط دریا را به عنوان جایگاه امام زمان و امید مستضعفین جهان و دادرس حاجتمندان، کمال بی انصافی و بی سلیقگی را نشان می دهد. در خاتمه معذرت می خواهم که وقت گرانبهای شما را برای تشریح یک چنین داستان غیر معتبری صرف نمودم.


جلالی: امام زمان اولادی هم دارد یا نه؟


هوشیار: دلیل معتبری در دست نداریم که موضوع ازدواج آنجناب و وجود و اولاد را بطور قطع اثبات کند یا نفی نماید، البته ممکن است بطور ناشناس ازدواج کرده و اولاد ناشناسی هم داشته باشد و هر طور صلاح بداند عمل کند، گر چه بعضی از دعاها دلالت دارند که از آن حضرت فرزندانی به وجود آمده یا بعد از این بوجود خواهد آمد.[2]


[1] بحارالانوار ج 52 ص 159 تا ص 174


[2] مانند: اللهم اعطه فی نفسه و اهله و ولده و ذریته و امته و جمیع رعیته ما تقربه عینه (مفاتیح الجنان) و در صلواتی که از ناحیه مقدمه صادر شده می گوید: اللهم اعطه فی نفسه و ذریته و شیعته و رعیته و خاصته و عامته و عدوه و جمیع اهل الدنیا ما تقربه عینه (مفاتیح الجنان)


لیکن بر دانشمندان پوشیده نیست که دعاهای مذکور به آن مرتبه حجیت و اعتیار نیستند که بتوان به آنها استدلال نمود و چنین موضوعی را اثبات کرد. لکن در عین حال، داشتن فرزند هم بعید نیست. امام صادق (ع) در حدیثی فرمود: کانی اری نزول القائم فی مسجد السهله باهله و عیاله (بحار ج 52 ص 317)




جزیره خضراء


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته
 Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1