خواننده عزيز، اين بحث بيش از اين قابل اطاله است، ولي چون ظرافت و لطافت آن زياد است و با اندک لغزش قلم، مطلب نامفهوم و بلکه ممکن است اشتباه عرضه شود، از آن بيمناکم که عبارات و الفاظم رسا نباشد و مطلب را چنانکه حق آن است، نرساند. تا اين حد هم که توضيح دادم، چون کافي و خالي از قصور بيان نيست، معذرت مي خواهم و با استشهاد به اين شعر با مضمون محتوي:
و ان قميصا خيط من نسج تسعه
و عشرين حرفا عن معاليه قاصر
سخن را به گونه ديگري که تعقيب بحث و موجب مزيد معرفت و بصيرت شود، ادامه مي دهيم: انسان در بين تمام انواع موجودات ممکنه، استعداد ترقي و کمالش از همه بيشتر است و چنانست که از حضرت صادق - عليه السلام - روايت شده است: الصوره الانسانيه هي اکبر حجج الله علي خلقه، و هي الکتاب الذي کتبه بيده و هي الهيکل الذي بناه بحکمته، و هي مجموع صور العالمين و هي المختصر من العلم في اللوح المحفوظ [1] .
يعني: صورت انسانيت بزرگترين حجت هاي خدا بر خلق او است و آن کتابي است که خدا با دست توانائي خود آن را نوشته و آن هيکلي است که به حکمت خود آن را بنا کرده و آن مجموع صورت جهانها و عوالم است و آن مختصر علومي است که در لوح محفوظ است. بر اساس همين شرافت و شان و استعداد، انسان نيازش به تربيت الهي و بارش باران رحمت و فيض ربوبي از همه بيشتر است. نياز يک کوزه به آب به همان مقدار است که شاعر گفته:
گر بريزي بحر را در کوزه اي
چند گنجد قسمت يک روزه اي
اما نياز جوي و نهر و رودخانه به مقدار ظرفيت آنها است. انسان به رحمت بيشتر، به علم زيادتر، به تربيت متعالي تر محتاج است، چنانکه رودخانه و دريا به آب بيشتر نياز دارند:
آب کم جو تشنگي آور بدست
تا بجوشد آبت از بالا و پست
موجودات بر حسب استعداداتي که براي کمالات دارند، و بر حسب سعه درکي که به سعه فقر و حاجت خود داشته باشند، از فيوضي غيبي و عنايات لا ريبي بهره مند خواهند شد. بديهي است فقر نبات به تربيت، از فقر جماد بيشتر است، يعني قابليت قبول تربيت در آن زيادتر است، و فقر و نياز حيوان هم از نبات بيشتر، چنانکه فقر و حاجت انسان از کل ممکنات زيادتر و وسيع تر است، و فقر افراد انسان نيز به حسب ذات و بعضي عوارض و امور غير اختياري متفاوت است، و به حسب جهل و عملشان تفاوت مي کند. جاهل اگر چه فقر علمي دارد، آن چنانکه عالم احساس فقر مي کند احساس نمي کند يک دانشجو يا يک طلبه، با ياد گرفتن چند اصطلاح، بسا گکان کند که همه علوم را ياد گرفته است، در حالي که يک نفر فقيه و عالم و فيلسوف هر چه علمش زيادتر مي شود، فقر و نياز و وابستگي و تعلق خود را به خدا بيشتر درک مي کند، و تواضع و فروتنيش زيادتر مي شود، و خود را در برابر علم الهي چون قطره اي از دريا و از آن کمتر و فرمايه تر مي يابد، و زبان حالش اين شعر خواهد شد:
يکي قطره باران ز ابري چکيد
خجل شد چو پهناي دريا بديد
که جائي که دريا است من کيستم
ور او هست حقا که من نيستم
از اين جهت است که امام انسان ما فوق (نه ما فوق انسان) و ممکن ما فوق (نه ما فوق ممکن) است رئيس فقر است يعني تمام هويتش فقر و احساس نياز به خداي بي نياز است و چون بيشترين استعدادها را دارد، بيشترين نيازها را به خدا دارا است و لذا به کسب بيشترين عنايات و عطيات و اضافات الهيه به حکم العطيات بقدر الابليات نايل است. از دعاهائي که از امامان - عليهم السلام - روايت شده است و از حالاتشان در هنگام دعا و عبادت، استفاده مي شود که چنان عرض فقر و مسکنتي که از آنان در درگاه خدا ظاهر شده، از ديگران، - حتي بزرگترين فلاسفه الهي - ديده نشده است. و اين شعور به فقر و نياز و خود را نديدن و چيزي نشمردن در آن بزرگواران چنان شدت و رسوخ داشته است که احساس حاجت به خدا و لطف و کرم او از بزرگترين و متعالي ترين درجات ايشان بوده است آنان عزت خود را به عبوديت و پرستش و بندگي او مي دانستند که در مقام مناجات عرضه مي داشتند: الهي کفي لي عزا ان اکون لک عبدا و کفي لي فخرا ان تکون لي ربا و حجت خود را فقر خود قرار مي دادند، و به آن از خدا حاجت مي طلبيدند که: الهي حجتي حاجتي و وسيلتي فاقتي حقا بايد سير قافله ممکنات و کاروان انسانيت براي وصول به اين مقام و براي نزديک شدن به اين مقام و شباهت يافتن به صاحبان اين مقام باشد، که اگر اين نباشد مسير آنان لغو و پوچ و بيهوده خواهد شد و عالم به آن گونه که اگزيستانسياليست ها و سارترها و مارکسيست ها و ملحدان ديگر معتقدند، هيچوجه تفسير و توجيهي نخواهد داشت، و همان بهتر که با بمب هاي ويران کننده يکباره آن را ويران و نابود کنند،و به اين مرارت ها و جنگ ها و کشمکش ها و ناکامي ها و ناراحتي ها و فلاکت ها پايان دهند، و همه را و آيندگان را از اين تاريک خانه و وحشت کده خلاص سازند. اما اگر بشر به منتهاي واقعي مسير جهان و مسير انسان آگاه شد، و نظام امامت و انسان کامل و کمال انسان را شناخت، آگاهي مي يابد و اميدوار مي شود، و به زندگي و کمال و ترقي علاقمند مي گردد، و عالم را با معني و با محتوا مي شناسد، معنائي که جمال حقيقت را به انسان نشان مي دهد و عالم را گلستان و با روح و با هدف معرفي مي نمايد. چه زيبا و چه با حقيقت است حرکت جهان که به سوي شخصيت هائي مانند ابراهيم و محمد و علي و فاطمه و حسن و حسين مي رود، و افرادي مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و شهيداني چون حمزه و جعفر و پاکبازان و فداکاراني چون شهيدان کربلا، و کوبندگان ستمگران چون حجر بن عدي و عمرو بن حمق و ميثم و رشيد هجري، و دانشمندان و علمائي مانند زراره و محمد بن مسلم و ابن ابي عمير و زکريا بن آدم قمي و کليني و صدوق و شيخ مفيد و سيد مرتضي و رضي و شيخ طوسي و علامه حلي و شهيدين و شيخ انصاري و ميرزاي شيرازي و آيت الله بروجردي، و هزارها افراد از اين قبيل در هر رشته از کمال انساني، به دنيا تحويل مي دهد. از نظر يک نظام سوسياليستي، سير جهان و سير انسان به سوي جامعه اي است منهاي درک هاي انساني و معنويات، سير به سوي جامعه اي که فردي مثل استالين در آن ديکتاتور و فرمانروا، و عملا و بي منازع مدعي خدائي باشد، يا فرعون ديگر مثل برژنف زمامدار باشد که کشوري ضعيف را که در همسايگي او قرار دارد، مورد هجوم وحشيانه قرار دهد و از زمين و هوا به کشتار مردم و ويران کردن خانه هاي مردم مستمند روستاها و شهرها بپردازد و مدرن ترين اسلحه ها را براي زير يوغ گرفتن يک ملت آزاده بکار برد و بيش از يک ميليون انسان از کوچک و بزرگ و زن و مرد را قتل عام و بيش از يک ميليون نفر را از خانه و کاشانه آواره سازد، و هنوز هم که هنوز است، دست از سر آنها بر ندارد و چنان نشان دهد که تا کشورشان را تصرف نکند، اگر چه بقيمت جان تمام مردم باشد، تصميم سبعانه خود را نخواهد شکست. چنين جامعه اي با چنين رهبران خونخوار و بي ايمان به شرف انسانيت، اگر هم در بين خودشان با استضعاف ديگران و غارت مستضعفان خوراک و مسکن و سائر وسائل رفاه مادي را فراهم کنند، از يک دام داري آماده و پر از کاه و علف، که در آن همه ارزشهاي متعالي انسان پوچ و بي معني و مسخره باشد، بيشتر نخواهد بود. و اما از نظر نظام سرمايه داري هم بهتر از اين نيست که هدف سير آن، سير به سوي خود کامگي ها و حيوانيت و شهوات و آزادي هاي غير سالم و نامحدود و طبقه بندي و تبعيض و استثمار و کاخ سفيد و آن تجملات، و حکومت کندي هاي شهوتران و آلوده دامان و کارتر و هنر پيشه اي چون ريگان و نوکرهاي صهيونيسم و سرمايه داران خون آشام است. حتما هدف جهان را هر چه بگويند، و مقصد جهان را هر چه بدانند، اين جامعه ها و اين نظامها - که در آنها سرنوشت بشريت در اختيار دو نفر وحشي درنده قرار دارد که جز از جهت ترس بسوي يک ديگر حمله نمي کنند - نمي باشد، و اين رژيم ها که بخش عمده محصول زحمت و تلاش انسانها را صرف تجهيزات جنگي و ساختن سلاح ها مخرب و وحشتناک براي ادامه استکبار و استعلاي خود مي نمايند، نيست. و اگر اين هدف باشد (که هرگز نيست) جا دارد همه با فرشتگان هم زبان شوند و بگويند: اتجعل فيها من يفسد فيها و يسفک الدماء [2]
نظام الهي امامت به همه اين پرسش ها پاسخ مي دهد و وجود امام همه اين ايرادات را از ميان مي برد، و بر همه کاخ نشين ها و استکبارها و استعلاها و استعباد انسانها، که در عصر ما بزرگترين و ستمکارترين و برتري جوترين آنها حکومت مارکسيسم و ملحد شوروي و رژيم استعمارگر و صهيونيسم پرور امريکا است، خط بطلان مي کشد و علو و برتري جوئي را، حتي در کمترين جلوه اش، به شدت محکوم مي سازد و شعار و بنياد رابطه خود را با مردم و هر قوي و نيرومندي را با ضعيف، اين آيه مي داند: تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين [3]
ما اين دار آخرت را براي آنانکه در زمين اراده علو و فساد و سرکشي ندارند قرار مي دهيم و عاقبت نيک مخصوص پرهيزکاران است.
پس هر کجا ذره اي علو خواهي و برتري جوئي بر ديگران است، آنجا نظام امامت مستقر نيست. طغيان و ديکتاتوري و زور و استبداد - حتي در يک ده و يک خانه و از يک کدخدا و يک سرپرست خانواده - به هر صورت و به هر شکل محکوم است، و اينان از بهشت خدا محرومند و عاقبت نيک و پايان خوب براي کساني است که از مظاهر گردنکشي و خود برگزيني و فخر و اعتبار فروشي و استضعاف و کوچک شمردن ديگران پرهيز مي نمايند.
نظام امامت يعني حرکت همه براي علي و به سوي روش علي و حکومت علي و مهدي، عليهما السلام. در اين نظام است که حکومت به عنوان يک هدف مقصود نيست و هر کس هم آن را به عنوان يک هدف بخواهد، شايسته حکومت و هيچ منصبي در اين نظام نيست، بلکه حکومت وسيله اقامه عدل و دفع باطل و ستم و احقاق حقوق و اجراء احکام و ترقي واقعي انسانها و کمک به ضعفا و تامين رفاه و امنيت و آزادي همگان است: الذين ان مکناهم في الارض اقاموا الصلاه و آتوا الزکوه و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر و لله عاقبه الامور [4]
رهبران اين نظام امامت، افرادي هستند که خدا مي فرمايد: اگر آنها را در زمين متمکن و صاحب نيرو گردانيم، نماز را بر پا داشته و زکوه را مي دهند و امر به معروف و نهي از منکر مي نمايند و پايان کارها با خدا است. در پرتو اين نظام است که زندگي اصالت مي يابد، معني پيدا مي کند و براي آن سير و کوشش و حرکت و کار و تلاش با ارزش و عقلاني خواهد شد. و الا بشر کجا مي رود؟ و کجا مي رود؟ به سوي بمب هاي اتم و ئيدروژن و جنگ هاي جهانسوز؟ يا به سوي دنياي مادي و صنعتي، و تمدني که اين همه بدبختي ها و فشارها و عياشي ها و تجمل پرستي ها و تبعيضات را به وجود آورده است؟ يا به سوي نژاد پرستي و استعمار آمريکا؟ يا به سوي جامعه حيواني و ماشيني و مسلوب الاختيار کمونيسم که در آن آزادي و انسانيت به معاني حقيقي و متعاليش قابل درک نيست؟ کدام يک از اين نظام ها و سازمان ها مي تواند هدف نهائي و پاسخگوي روح وسيع بشر باشد؟ بشر به هر کدام رسيد، گمشده خود را در آن نيافت. اين سازمان هاي بين المللي است که هر کدام زير نفوذ يک ابر قدرت قرار دارند و به اسم حق، باطل، و به اسم عدل، ظلم، و به نام همزيستي مسالمت آميز و حسن همجواري، توطئه و خيانت و تجاوز به همسايه، مي نمايند، و از هيچ گونه عمل خلاف قواعد انساني روي گردان نمي باشند. اين سازمان ملل است که علاوه بر هزار و يک ايراد که به آن وارد است، بارزترين نشان اساس خبيث آن - که حفظ منافع زورمندان و استضعاف گران است - حق و تو است که پنج حکومت مستکبر و جهان خوار و عامل عمده فساد دنيا و عقب ماندگي مستضعفان، در اين سازمان دارند. اين حق غير شرعي و خلاف عدالت، اين پنج حکومت را مسلط مي سازد از اجراء هر تصميمي که مخالف منافع خودشان باشد، جلوگيري نمايند و آن را و تو کنند، ديگر اين مطرح نيست که چرا اين حق براي آنها باشد؟ و چرا حکومت هاي ديگر و کوچک اين حق را نبايد داشته باشند؟ و چرا در تمام افريقا يک کشوري داراي اين حق نيست؟ همه اين سخنان و نقشه هائي که ابر ستمگران براي فريب عوام يا بهانه داشتن و بهانه ساختن براي مداخله در امور ديگران عنوان مي کنند، فاقد حقيقت و ارزش است، چنانکه وقتي که سازمان ملل تشکيل شد و دولتها در آن قبول عضويت مي کردند، خطاب به حضرت ولي عصر - ارواحنا له الفداء - در ضمن اشعاري عرض کرده ام:
منشور سازمان ملل حرف است
چون نيستش حقيقت و مبنائي
آوازه عدالت و آزادي
اسم است و هيچ نيست مسمائي
تا کي به جان و مال بشر دارند
اين رهزنان حکومت و آقائي
واقعا اگر اميد به رسيدن به حکومت جهاني - مهدی ارواحنا له الفداء - و برقرار شدن نظام امامت در محدوده هاي کشوري و منطقه اي در تحت ولايت نواب عام آن حضرت فقهاء عادل نباشد، هيچ گونه اميدي براي بشر باقي نخواهد ماند و تمام سعي و تلاش هاي او بيهوده و بي نتيجه خواهد شد. اين آزمايش هائي که بشر از رژيمهاي گوناگون کرده و اين که به هر رژيمي روي مي آورد، آن را بر آورده خواسته هاي واقعي خود نمي بيند، موجب مي شود که وقتي منادي آسماني مردم را به حکومت جهاني مهدي - ارواحنا له الفداء - بخواند جمعيت هاي محروم و گروه هاي مستضعف در همه جهان از آن استقبال نمايند، و حکومت الهي را به جاي تمام اين حکومتهاي گوناگون از جان و دل بپذيرند.
چنان که در روايات قريب به اين مضمون روايت شده است که هنگامي حکومت مهدي - عليه السلام - اعلام و برقرار مي شود که تمام حکومتها و رژيمها را بشر امتحان کرده باشد، و ناتواني ها و نارسائي ها و مفاسد و معايب آنها را دانسته و فهميده باشد که در حقيقت برايش يک راه و يک اميد بيشتر باقي نمانده باشد. متن روايت اين است: لن يبق اهل بيت لهم دوله الا و لوا قبلنا حتي لا يقول احد و انا لو ولينا لعدلنا مثل هولاء [5] .
بديهي است در چنين وضعي که همه از کارسازي رژيم ها و مکتبهاي گوناگون مايوس شدند، دعوت الهي مهدي - عليه السلام - را از جان و دل مي پذيرند و مستضعفان جهان به ياري آن حضرت که منصور به رعب و مويد به نصر خدا است بر مي خيزند و مستکبران را از صحنه مداخله در امور جوامع بشري بر کنار مي نمايند. و در چنان جهاني که پر از استکبار و استضعاف شده و همه چشم به راه و منتظر يک حرکت و نهضت و بيرون آمدن دست غيبي از آستين مصلح جهان و موعود پيغمبران باشند، ناگهان وعده الهي محقق مي شود و مهدي موعود که علائم و نشاني ها و خصوصياتش در صدها حديث بيان شده است ظهور مي فرمايد و عالم را پر از عدل و داد مي کند:
فيملا الارض قسطا و عدلا بعد ما ملئت ظلما و جورا [6]
در اينجا سخن را در اين رساله به پايان مي رسانيم و خوانندگان کاوشگر و معرفتجو را به کتاب هاي محققين علما و آگاهان به کتاب و سنت و معارف آل محمد - صلوات الله عليهم - ارجاع مي دهيم، فقط به پرسشي که ممکن است براي بعضي در رابطه با مطالب گذشته پيش بيايد در خاتمه اين رساله جواب مي دهيم: پرسش اين است که آنچه گفته شد از وابستگي جهان به وجود امام - ارواحنا له الفداء - در صورتي صحيح است که امام و حجت همراه با وجود عالم، همواره و حتي قبل از خلقت آدم و حوا، وجود داشته باشد، اما در صورتي که سلسله حجج الهيه به وجود آدم منتهي شود، يا به عبارت ديگر از او آغاز گردد، سائر اجزاء عالم، قبل از خلقت حجج، چه وابستگي به وجود آنها خواهند داشت و چگونه اين وابستگي قابل توجيه است؟

سخني ديگر
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1