انتقاد کنندگان ميگويند: ادعاي «اماميه» در باره «امام غايب» عين همان ادعايي است که بعضي از گروهها در باره افراد ديگر ادعا ميکنند و اماميه آن ادعا را قبول نميکنند؛ مثلاً:
«سبائيه» [1] در باره علي بن ابي طالب «عليه السلام» ميگويند: «وي کشته نشده بلکه در پنهان زندگي ميکند».
«کيسانيه» ميگويند: «محمد بن حنفيه زنده است و در زمان مناسب ظهور خواهد کرد».
«ناووسيه» ميگويند: «جعفر بن محمد زنده است تا اينکه در زمان معين ظهور نموده و قيام مسلحانه ميکند».
«اسماعيليه» ميگويند:«اسماعيل بن جعفر بن محمد همان قائم منتظري است که همه در انتظار اويند و او نمرده و زنده است تا قيام کند».
بعضي از «اسماعيليه» ميگويند: «محمد بن اسماعيل بن جعفر، زنده است».
«زيديه» نيز در باره امامانشان چنين ميگويند. حتي عين همين ادعا را در باره «يحيي بن عمر» [2] که در (منطقه) شاهي کشته شده نيزدارند، وقتي اماميه اين ادعاها را باطل و بياساس ميدانند، پس حتماً ادعاي خود آنان نيز بياساس خواهد بود؛ چرا که دليلشان براي ابطال اين ادعاها، شامل ادعاي خودشان نيز ميشود.
لکن همانگونه که خواهيد ديد، اين انتقاد نيز واهي و بياساس است. به خاطر اينکه:
اولاً: اماميه اين ادعاها را بدين جهت مردود ميدانند که بعضي از اين افراد به طور قطع و مسلم کشته شدهاند و امامان بعد از آنان نيز برکشته شدن آنان شهادت دادهاند و هيچ جاي ترديدي در آن وجود ندارد و انکار کردن امور حسي و قطعي،نزد عقلا باطل و مردود است.
و بعضي ديگر آنان نيز به طور قطع مردهاند و امامان بعدي نيز بر مردن آنان شهادت دادهاند ولي بر عکس، در ادعاي اماميه، هيچ امري که به طور حسي صورت گرفته باشد، وجود ندارد و پس از «مهدي» ارواحنا له الفداء نيز امامي که بر خلاف ادعاي آنان شهادت دهد، وجود نداشته است. بنابراين، مقايسه بين اين دو ادعا به شهادت «عقل و وجدان» بيدليل و برهان بوده و در حقيقت جز تحريف حقيقت، چيزي بيش نخواهد بود.
ثانياً: ما اين ادعاها را به اين جهت رد نميکنيم که مدت غيبت اين افراد، طولاني بوده و يا عادتاً چنين پنهان شدنها تا مدت زيادي نميتواند ادامه يابد، تا اينکه ادعاي ما نيز به همان گفته مردود شود، بلکه انکار اين ادعاها از طرف ما به اين دليل است که در کشته شدن بعضي از آنان و مردن بعضي ديگر از آنان علم و حس و وجدان شهادت ميدهند و در آن جاي هيچ گونه شک و ترديدي نيست.
وانگهي امامت اين افراد، به آنگونه که مورد قبول شيعه باشد، ابداً به اثبات نرسيده و هيچ خبر و روايتي که مورد اطمينان باشد، بر آن گواهي نداده است. بنا بر اين، ادعاي غيبت چنين افرادي، چيزي را ثابت و يا نفي نخواهد کرد.
[1] براي اينکه خوانندگان محترم تا اندازهاي از حقايق عنوانهايي که در اين بخش از بحث آمده، آگاهي حاصل کنند به طور اجمال به شرح آنها ميپردازيم:
سبائيه
مشهور بين «متکلمين اسلامي» اين است که «سبائيه» گروهي هستند که از «عبداللَّه بن وهب راسبي همداني» مشهور به «سبا» پيروي ميکنند. ولي بعضي از شيعيان ادعا ميکنند که چنين شخصي وجود خارجي نداشته است و اين از آن چيزهايي است که دشمنان تشيع به خاطر بيپايه جلوه دادن اساس آن، به هم بافتهاند، ولي به نظر ما اين ادعا که چنين شخصي وجود نداشته، ضعيف و بيپايه است و تحقيق در اين باره را به زماني ديگر واميگذاريم.
بعضي از آگاهان ميگويند: «عبداللَّه بن سبا» در اول، فردي از «يهوديان صنعاي يمن» بود، سپس اسلام آورده و رهبري علي«عليه السلام» را پذيرفت. وي هنگامي که يهودي بود، ميگفت: «يوشع بن نون» وصي «موسي» نمرده و نخواهد مرد تا «ظهور» کرده و سلطان زمين گردد و آن را پر از عدالت کند، همانگونه که پر از ظلم و ستم شده باشد، پس از اينکه اسلام آورد نيز عين همين عقيده را در باره علي«عليه السلام» اظهار ميداشت و از همين جاست که مخالفين شيعه ميگويند: اساس تشيع از يهوديت گرفته شده است!!!
«سبائيه» بر حسب نقل تاريخ، عقايد مخصوصي دارند که يکي از آنها عقيده به زنده بودن «علي«عليه السلام»» و ظهور او در آخر الزمان است. بلکه بعضي نقل ميکنند که آنان در آخرين سالهاي زندگي، به «خدايي» علي«عليه السلام» عقيده پيداکرده و ميگفتند که وي بر خلق غضب کرده و از نظر آنان پنهان شده است.
نقل ميکنند هنگامي که خبر شهادت علي«عليه السلام» به «عبداللَّه» رسيد با پيروانش به در خانه علي رفته وتقاضاي ملاقات با علي کردند بعضي از دوستانشان به آنان گفتند: مگر نميدانيد که علي «شهيد» شده؟
گفتند: نه، او کشته نشده و زنده است و هرگز نخواهد مرد تا اينکه عدالت را با شمشير برقرار سازد، او الآن همه چيز را ميبيند و همه صحبتها را ميشنود.
آنان معتقدند که «تقيه» حرام است و همچنين عقيده دارند که پارهاي از وجود خداوند در امامان بعد از علي«عليه السلام» حلول کرده است.
ميگويند: پيغمبر«صلي الله عليه وآله وسلم» و امامان«عليهم السلام» در آخرالزمان به دنيا برميگردند و بر عموم مردم کره زمين، حکومت خواهندکرد.
کيسانيه
«کيسانيه» پيروان «محمد بن علي بن ابي طالب» معروف به «محمد حنفيه» و معتقد به امامت او ميباشند. آنان نيز در بين خود اختلاف کرده و تقريباً به يازده گروه تقسيم ميشوند و مشهورترين آنان آن دسته هستند که «محمد» را «مهدي» ارواحنا له الفداء منتظر دانسته و عقيده دارند که وي در «کوه رضوي» نزديک مکه پنهان شده و در زمان مناسب، ظهور خواهد کرد و عدل را در زمين بر قرار خواهد نمود!!
در علت نامگذاري اين دسته به «کيسانيه» اختلاف است؛ بعضي گفتهاند که چون نام «مختار بن ابي عبيده ثقفي»، «کيسان» بوده و او در حقيقت وزير «محمد» و بزرگترين مبلغ وي بوده است، به همين جهت به «کيسانيه» معروف شدهاند.
بعضي ديگر گفتهاند که علت نامگذاري آنان به «کيسانيه» اين است که چون نام «اباعمره» رئيس شهرباني مختار، «کيسان» بوده و وي بزرگترين فرد دستگاه مختار و قايل به نزول وحي بر وي بوده است، بدين جهت به «کيسانيه» معروف شدهاند.
بعضي ديگر گفته اند که «علي بن ابي طالب«عليه السلام»» دوستي به نام «کيسان» داشت که همواره وي را بر انتقام گرفتن از کشندگان «حسين«عليه السلام»» تحريک ميکرد، بدين جهت به آنان «کيسانيه» ميگويند. بعضي ديگر ميگويند که روزي «مختار» هنگام کودکي در مقابل علي«عليه السلام» نشسته بود. علي دست نوازش بر سر او کشيده، فرمود «کيس کيس؛ زرنگ باش، زرنگ باش». و بدين سبب بر آنان «کيسانيه» اطلاق ميشود.
«کيسانيه» ميگويند: دينداري، عبارت از فرمانبرداري از يک فرد است. آنان نماز، روزه، زکات، حج، جهاد و غير آن از دستورات اسلام را به فرد تفسير ميکنند و به همين خاطر، هنگامي که تسليم فردي شده و اطاعت او را پذيرفتند، همه احکام اسلام را ترک ميکنند. در حقيقت اين دسته با اکثر گروههاي «صوفيه» هم عقيدهاند.
ناووسيه
«ناووسيه» کساني هستند که مردن «جعفر بن محمد«عليهما السلام»» را باور ندارند. اهل تاريخ مينويسند: هنگامي که «امام جعفر بن محمد» وفات کرد، شيعيان به شش دسته متفرق شدند، يک فرقه از آنان ميگفتند که جعفر بن محمد زنده است و نميميرد تا اينکه ظاهر شده وحکومت مردم را به دست بگيرد و «مهدي قائمارواحنا له الفداء » جز او شخص ديگري نيست و در اين رابطه روايتي از شخص امام جعفر«عليه السلام» نقل ميکردند که به اعتقاد شيعيان جعلي است) که وي فرمود:
«اگر ديديد سرم بريده و از کوهي ميغلتد، مردنم را باور نکنيد و اگر کسي آمد و به شما خبر داد که مرا غسل داده و دفن نموده، هرگز تصديقش نکنيد؛ چون من همان مهدياي هستم که قيام مسلحانه خواهد کرد».
در علت اينکه اين دسته چرا به اين نام مشهور شدهاند اختلاف است؛ بعضي گفتهاند که «ناووس» نام آن «قريهاي» است که پايهگذاران اين دسته اهل آنجا بودهاند و آن قريه نزديک «انبار» در اطراف بغداد است.
پارهاي از مردم آنان را «ممطوره» ميخوانند به خاطر اينکه آنان هنگاميکه اين ادعا را اظهار کردند بعضي از افراد، به آنان گفتند که به خدا سوگند! شما مانند «سگان ممطوره» هستيد؛ يعني مانند سگان مريض و ولگرد که جايي ندارند و چيزي براي خوردن به دست نميآورند.
اسماعيليه
«اسماعيليه» عقيده دارند که امام بعد از «جعفر بن محمد» پسرش اسماعيل بوده واو در زمان پدرش وفات نکرد. آنچه در زمان پدرش شايع شد که او مرده است، تظاهري بيش نبود و امام با اين عمل ميخواست او را از دست دشمنان پنهان نگه دارد و اوهمان «مهدي منتظر» است که در پنهان به سر ميبرد تا اينکه در زمان مناسب ظاهر شود و اداره امور مردم را به دست گيرد. اين دسته در بين مذاهب اسلامي به «اسماعيليه خالصه» مشهورند.
در باره رهبر اصلي آنان اختلاف است؛ بعضي رهبر اصلي آنان را «عبداللَّه بن ميمون قداح» ميدانند، ولي اکثراً رهبر بزرگ و اصلي آنان را «محمد بن ابي زينب اسدي اجدع»، مشهور به «ابي الخطاب» ميدانند و به همين جهت به آنان «خطابيه» نيزميگويند.اينشخص در يکي از جنگهاي تن به تن که بين او و طرفدارانش از يک طرف و بين سربازان «منصور» خليفه عباسي از طرف ديگر انجام گرفت، کشته شد و مختصر قصه آنان از اين قرار است:
در يکي از روزها، هفتاد نفر از بزرگان آنان به رهبري «ابي الخطاب» وارد مسجد کوفه شده و به عنوان عبادت، هرکدام در پاي يکي از ستونهاي مسجد، سجادهاي پهن کردند و در ضمن، مخفيانه مردم را با عقايد خود آشنا کرده و آنان را به همدستي خود و قيام مسلحانه دعوت ميکردند. بعضي از مردم حاضر در مسجد که شايداز طرفداران بني عباس بودند، تمام خصوصيات آنان را به «عيسي بن موسي بن علي بن محمد بن عبداللَّه عباس» که از طرف منصور، استاندار کوفه بود، رساندند وعلاوه بر اين، آنان خبر چيزهاي ديگري نيز بر آن اضافه کرده و گفتند که آنان همه چيز را حلال دانسته و عقيده به اشتراکيت در اموال دارند و مردم را به پيغمبري ابي الخطاب ميخوانند.
«عيسي» به مجرد شنيدن اين خبر، عدهاي را فرستاد تا آنان را بگيرند، ولي افراد ابيالخطاب تسليم نشده و عاقبت جنگ سختي بين آنان در گرفت و طرفداران ابيالخطاب تماماً کشته شدند جز يک نفر به نام «سالم بن مکرم جمال» معروف به «ابيخديجه» که مجروح شد و توانست با زحمت زيادي فرار کند.
هنگامي که جنگ در بين آنان در گرفت، طرفداران ابيالخطاب هيچگونه اسلحهاي جز چوب تخته و سنگ نداشتند. ابيالخطاب به آنان گفت: جنگ کنيد و بدانيد که چوبهاي شما مانند نيزه در آنان اثر خواهد کرد ولي سلاحهاي آنان هيچگونه تأثيري در شما نخواهد نمود، سپس به دستور ابيالخطاب ده نفر ده نفر مشغول جنگ شدند تا اينکه سي نفر از آنان کشته شدند. در اين وقت، طرفداران ابيالخطاب، فرياد برآورده و به وي خطاب کردند که اي پيشواي ما! مگر نميبيني که چوبهاي ما هيچ تأثيري در آنان نميکند و همه آنها شکسته است و سي نفر از ما کشته شدهاند.
بنا بر نقل اهل سنت، ابيالخطاب جواب داد: اي برادران! براي خداوند نسبت به شما «بدا» حاصل شده؛ يعني تصميم خداوند نسبت به شما عوض شده!! و بنا به نقل شيعه به آنان گفت: شما به وسيله اين جنگ امتحان ميشويد و خداوند ميخواهد که شما شهيد گرديد مبادا خود را تسليم کنيد تا به ذلت افتيد و يقين بدانيد که اگر تسليم شويد، باز هم شما را خواهند کشت.
پس از اين سخنراني کوتاه، آنان به جنگ ادامه داده و تمامشان کشته شدند و ابيالخطاب را اسير کرده و به نزد «عيسي بن موسي» بردند و وي او را نيز کشت.
بعضي از طرفداران وي گفتهاند: سربازان عيسي خيال کردند که آنان را کشتهاند ولي در واقع هيچکس از افراد ابيالخطاب کشته يا اسير نشدند؛ چونکه آنان بدستور «جعفر بن محمد» جنگيدند و آنان از درهاي مسجد بيرون رفتند در حالي که هيچ فردي آنان را نديد و سربازان عيسي در جنگ، يکديگر را کشتهاند تا اينکه شب رسيده و هنگام صبح ديدند که همه کشتگان، از خودشان بودهاند.
بعضي نقل ميکنند: «اسماعيليه عقيده دارند که ابيالخطاب از طرف «جعفر»، پيغمبر و فرستاده بوده است».
اسماعيليه و مسأله حکومت: شايد کمتر فرقهاي وجود داشته باشد که در راه به دست گرفتن حکومت، به اندازه اين فرقه تلاش و کوشش کرده باشد، ولي اولين حرکت پيروزمندانه آنان که به دنبال آن موفق به تشکيل دولت و حکومت شدند، در سال 266 در «يمن» اتفاق افتاد و آن اين بود که يکي ازدعوت کنندگان معروف آنان به نام «حسين بن حوشب» که «منصور يمن» لقب گرفت، توانست افراد زيادي از اهالي يمن را به دور خود گردآورد و به نام «امام منتظر اسماعيلي»، اولين دولت اسماعيليه يمن را تشکيل دهد و سپس از آنجا دعوت کنندگان زيادي به شهرهاي خاورميانه و آفريقاي شمالي فرستاد و همراهي قبايل آنان را به دست آورد.
حرکت ديگر پيروزمندانه آنان، در «بحرين» به وسيله «قرامطه» به رياست مردي به نام «حمدان قرمط» انجام شد. در اين حرکت، قرامطه، لشکريان عباسيان را شکست دادند و در حالي که هيچ مانعي بر سر راه آنان وجود نداشت، در موسم حج وارد مکه شده و «حجرالاسود» را از جاي خود کنده و به پايتخت خود «هجر» بردند.
سومين دولتي که تشکيل دادند، در «مصر» بود که به دولت «فاطميين» معروف شده و حدود دو قرن و نيم به طول انجاميد، تفصيل آن در کتابهاي تاريخ ذکر شده است.
[2] «يحيي بن عمر بن الحسين بن زيد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب» دومين مرد انقلابي از فرزندان «حسين بن علي» است که در مدت زندگي خود، مشهور به حسن سيره و ديانت و از نظر جسمي، داراي آنچنان بدن نيرومندي بود که گاهي عمود آهني به گردن فردي ميپيچيد و کسي غير از او نميتوانست آن را باز کند.
وي در ايام «متوکل عباسي» سال 235 قيام کرد و با افراد زيادي به دعوت کردن مردم خراسان براي شورش عليه دستگاه خلافت پرداخت، ولي «عبداللَّه بن طاهر» استاندار آنجا، او و افرادش را از خراسان بيرون کرد و شخص او را گرفته و به بغداد فرستاد.
«متوکل» او را پس از کتک زدن بسيار و حبس آزاد کرد. او نيز پس از مدتي که در بغداد توقف نمود، در زمان «مستعين» خليفه عباسي به طرف کوفه حرکت کرده و در آنجا به همراهي عدهاي از اعراب، شبانه وارد کوفه شدو هرچه در بيت المال بود توقيف کرده و زندان را باز نمود و کساني که در آن زنداني بودند آزادکرد و دعوت خود را به نام «رضا از آل محمد» که مراد امام مورد قبول شيعيان بود، اعلام کرد و استاندار شهر را بيرون نموده و شهر را به تصرف درآورد. خليفه که از اين کار آگاه شد، لشگري به جنگ او فرستاد، ولي لشکر شکست خورد و اهل بغداد از شيعه و سني رياست او را پذيرفته و به شدت او را دوست داشتند.
سپس لشکر ديگري به دستور «محمد بن عبد اللَّه بن طاهر» به جنگ او آمد و در نزديک «شاهي» جنگ آغاز گرديد و در اين جنگ، لشکر يحيي شکست خورده و فرار کردند، تنها عده کمي با او باقي ماندند و در ضمن جنگ، اسب يحيي به رو در افتاد و يحيي را بر زمين زده و کشت. لشکريان محمد سرش را از بدن جدا کرده و براي مستعين بردند. (طبري، حوادث سال 250 - 235 و ابوالفداء، ج 2، ص 43 - 42).

انتقاد 8 و پاسخ آن
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1