انتقاد کنندگان ميگويند: اماميه در باره غيبت مهدي، دچار تناقض شدهاند؛ به خاطر اينکه از يک طرف، در علت وجوب نصب امام بر خداوند ميگويند که حفظ مصلحت عمومي بدون نصب و ظهور امام و امر و نهي او امکان پذير نيست و بدون ترديد، نقش حساس وي در تدبير امور اجتماعي، سياسي و اقتصادي و نظامي مانند نقش سلطان عادل در تدبير امور مردم، قابل انکار نيست.
و از سوي ديگر ميگويند که خداوند به امام منصوب از جانب خود، اجازه داده تا هروقت که مصلحت بداند و بخواهد از انظار خلق پنهان شود. کاملاً آشکار است که بين اين دو نظريه تناقض وجود دارد.
اين انتقاد نيز باطل و بياساس است؛ به خاطر اينکه:
اوّلاً: کساني که اين انتقاد را ميکنند، از چگونگي مصالح و مفاسد در افعال خداوند، هيچگونه اطلاعي ندارند. به سبب اينکه مصالح افعال مردان حکيم و دانشمند، همواره بر پايه سنجش مصلحت استوار است و اين مصالح هنگام تغيير احوال و خصوصيات خارجي نيز تغيير ميکند؛ مثلاً شخص حکيم و دانا، گاهي به اولاد و خويشان و يا دوستانش آداب واخلاق صالحه و علم و دانش ميآموزد و نيز از نظر مادي وسايل تجارت و دادوستد را در اختيار آنان ميگذارد تا در انظار مردم مورد احترام قرار گرفته و از هيچ گونه چيز مادي و يا معنوي، احتياج به ديگران نداشته باشند.
بنابراين، اگر اولاد و دوستان آن شخص، در آموختن دانش و به کار بستن اخلاق صالحه کوشش نموده و با دقت و ملاحظه خاص، به تجارت و معامله ادامه دهند، مقتضاي مصلحت اين است که شخص حکيم و دانشمند نيز به تهيه و تحويل امکانات و وسايل تجارت و آماده کردن اسباب علم و ادب براي آنان ادامه دهد.
ولي اگر بر عکس، آنان نسبت به تحصيل علم و ادب و کسب معرفت علاقهاي نشان نداده و سرمايه تجارت و کسب را به هدر دهند و جز هرزگي و حرکتهاي نادرست، از آنان چيز ديگري سرنزند، حتماً شخص حکيم و سنجيده از تحويل امکانات مادي و معنوي، خودداري کرده و نسبت به فرزندان و دوستان خود اهميّتي قائل نيست. پرواضح است که در اين دو روش مختلف، هيچ تناقض و تضادي به ظهور نرسيده، بلکه شخص حکيم کمال تناسب و توافق را به کار برده است.
و بر افراد دانشمند و عارف پوشيده نيست که نحوه تدبير خداوند و سنت حکيمانه او در بين بندگان به همين گونه انجام ميشود، به اين معنا که خداوند به بندگانش عقل و فکر عطا کرده تا به واسطه آن، اخلاق و روشهاي پسنديده را درک کنند و به وسيله راهنمايي انبيا و کتابهاي آسماني، به انجام اعمال و اخلاق نيکو امر کرده تا آنان اعمال و سنتهاي نيکو را در زندگي خود به کار بندند و به سبب اين کار، در دنيا و آخرت، سعادتمند و رستگار گردند.
بنابراين، اگربندگانش عقل و فکر را به کار بسته و به فرامين پروردگار گوش فرا دهند، خداوند آنان را به امدادهاي غيبي ياري نموده و وسايل پيروي هرچه بيشتر از حق و انجام عمل نيکو را فراوان در اختيارشان قرارميدهد. ولي اگر آنان از عقل و منطق پيروي نکرده و به دستورات الهي گوش فرا ندهند، وضع تغيير کرده و خداوند توفيق و امداد غيبي خود را از آنان دريغ کرده و عذاب و عقوبت خود رابر آنان نازل ميکند و اين دو روش مختلف و متفاوت در عمل، همان چيزي است که «مصلحت» آن را اقتضا کرده، در اين دو روش مختلف از نظر عقل و منطق، هيچگونه تناقضي وجود ندارد.
مگر نه اين است که خداوند همواره بندگان خود را دعوت کرده که به وجود او اقرار نموده وبه يگانگي او ونبوت پيامبرانش ايمان آورند، کاري که بدون ترديد بر پايه مصلحت بندگان انجام داده است و در عين حال صريحاً اعلام فرموده که اگر بندگانش به خاطر ترس از خطر و حفظ خونشان مجبور شوند کلمات کفر آميز بر زبان جاري کرده و يا رسالت پيغمبران را انکار کنند، هيچگناهي انجام ندادهاند، بلکه عين صواب کرده و بدون شک مصلحت آنان در گفتن همين کلمات کفر آميز نهفته خواهد بود. و آشکار است که اين تغيير مصلحت به تغيير احوال و روش بندگان بستگي دارد و تفاوت دوفرمان، در اين دوحالت مختلف نيز بر پايه مصلحت بندگان انجام ميگيرد.
اين نکته نيز واضح است که اين تغيير وظيفه و روش، مؤيد درستي افعال ستمگران ومنکرين حق؛ يعني آن دسته از افرادي که مؤمنين را مجبور به گفتن اين گفتار ميکنند، نميشود، بلکه افعال آنان بدون ترديد از نظر عقلي قبيح وناپسند بوده و موجب عقوبت اجبار کنندگان خواهد بود.
خداوند، انجام «حج و جهاد» را بر بندگانش واجب نموده و بجا آوردن آن دو را بر پايه مصلحت و فايده آنان قرار داده و بندگانش هرگاه که قادر به انجام آن دو بوده و مانعي بر سر راه آنان وجود نداشته باشد، جلب و تحصيل اين مصلحت بر آنان لازم است. ولي هرگاه قادر بر آن نباشند و افرادي از انجام آن جلوگيري کنند، جلب مصلحت آن دو بر آنان لازم نخواهد بود، بلکه مصلحت آنان در ترک آن اعمال خواهد بود. و نيز آن افرادي که از انجام اين اعمال جلوگيري کنند، مسلماً از نظر عقل و شرع، مستحق عقوبت و عذابند.
جاي شک نيست که مسأله ظهور و غيبت مهدي ارواحنا له الفداء از همين قبيل است. به اين گونه که مقتضاي حسن تدبير و حفظ مصلحت بندگان، اين است که اگر مردم از امامان خود فرمانبرداري نموده و آنان را در انجام وظيفه و پيشبرد حق، ياري کنند، مسلماً بايد امامان، ظاهر شوند و در دسترس بندگان باشند ولي هرگاه مردم از فرمان آنان سرپيچي نموده و از ياري آنان در مسير اعلاي کلمه حق و تکامل، خودداري ورزيدند، امامان نيز ميتوانند از انظار آنان پنهان گرديده و از دسترس آنان به دور باشند و زيان اين کار تنها بر کساني است که موجب پنهان شدنشان گرديدهاند و تنها آنان هستند که عقلاً ملامت و توبيخ ميشوند. و بدون شک درستي پنهان شدن امام، با لزوم اصل وجود و سلامت وي به همانگونه که قبلاً بيان کرديم، هيچ تضادي ندارد.
ثانياً: گروه زيادي که اين انتقاد «تناقض» را بر اماميه ميگيرند مانند معتزله، مرجئه، زيديه و جبريه [1] کساني هستند که اين انتقاد برخودشان نيز وارد ميشود، به خاطر اينکه اينها در مسأله امامت، داراي دونظريه هستند؛ يک دسته آنان مانند «معتزليهاي بغدادي» و بسياري از «مرجئه»، نصب «امام» را، هم از نظر عقل و هم از نظر شرع واجب ميدانند.
دسته ديگر مانند «زيديها» و «معتزليهاي بصري» و عدهاي از «جبريها» نصب وي را تنها از نظر شرع واجب ميدانند و هردوي اين دسته گرچه از يک جهت با «اماميه» مخالفند و آن جهت اين است که اماميه در تعيين شخص امام، علاوه بر امور ديگر، تصريح پيامبر را به اسم و رسم و خصوصيات شخصي او لازم ميدانند، ولي اين گروهها ميگويند در صورتي که پيامبر تصريح به اسم و رسم امام نکند، يکي از دو امر در تعيين اوکافي است و آن دوامر اين است که يا مردم انتخابش کنند و يا شخصاً قيام مسلحانه نمايد و ابداً احتياجي به تصريح پيامبر ندارد، لکن همه اين گروههاي ياد شده ميگويند: اختيار کردن امام توسط مردم، تنها براي حفظ مصالح بندگان و تحصيل فايده امت اسلامي انجام ميپذيرد.
«معتزلين بغدادي» ميگويند: نصب امام بهترين کاري است که مصالح دين ودنياي مردم را حفظ ميکند. و همه اين گروهها، صريحاً اعتراف ميکنند که اگر ستمگران و متجاوزين از اختيار کردن مردم مانع شوند، در اين صورت، اصلح اين خواهد بود که اختيار کنندگان، از تعيين امام دست کشيده و بدون امام به وظايف انساني و ديني خود ادامه داده و همواره در حال «تقيه» به سربرند.
بر افراد بينا و آگاه پوشيده نيست که عقيده گروههاي نامبرده در باره امام، همان چيزي است که آنان اعتقاد به آن را بر اماميه خرده گرفته و تناقض پنداشتهاند. نميدانم چگونه اين افراد سطحي و کوته فکر از اين نکته واضح غفلت کرده و کورکورانه انتقاد ميکنند.
[1] «جبريه» گروهي هستند که عقيده دارند، افعال بندگان گرچه در ظاهر تصور ميشود که فاعل آنها خود بندگانند ولي درحقيقت فاعل آنها خالق بندگان است. آنان برچندين دستهاند لکن مشهورترينشان فرقه «جهميه» طرفداران «جهم بن صفوان»اند که از شاگردان مخصوص «جعدبن درهم» است و «خالدبن عبداللَّه قسري» در سال 124 او را به اتهام «زندقه و الحاد» به قتل رساند.
طبق نقل عدهاي، «جهم بن صفوان» مردي صريح اللهجه بود که بسياري از عقايد اسلام و آيات قرآن را قبول نداشت.
نقل ميکنندکه وي، در پارهاي از اوقات با طرفداران خود، به بيمارستان جذاميان ميرفت و خطاب به طرفداران خود مينمود و با اشاره به جذاميان، از روي طعنه ميگفت: «خوب نگاه کنيد، «ارحم الراحمين» با بندگان بيچاره خود چه کرده است»، (ملل و نحل شهرستاني، ص 86).
«جهم» با اينکه عقيده به «جبر» داشت، ولي در عين حال با خلفاي بني اميه، به خاطر ستمگريهاي آنان، به جنگ پرداخت ودر زمان «مروان حمار» آخرين خليفه اموي، با شخصي به نام «سريج بن حارث» بر «نصر بن سيار» والي خراسان شوريد و در آخر به دست «سلم بن احوز مازني» کشته شد.
«جهميه» علاوه بر عقيده جبر، عقايد ديگري نيز دارند که از جمله آنها اين است که:
1 - نميتوان خداوند را به صفاتي که بندگان او داراي آنها هستند مانند «حي؛ زنده»، «عالم؛ دانشمند» نسبت داد ولي ميتوان او را به غير آنها مانند «قادر؛ قدرتمند»، «فاعل؛ انجام دهنده» و «خالق؛ آفريننده» نسبت داد.
2 - هيچ کاري را خداوند قبل از انجام ويا خلقتش، نميداند.
3 - انسان، قادر بر هيچ کاري نيست و در افعال خود مجبور و بياختيار است و نسبت دادن پارهاي از افعال به انسان به نحو مجاز است همانگونه که افعالي به جمادات نسبت داده ميشود؛ مثلاً هنگامي که ميگوييم خورشيد غروب و يا طلوع کرد، آب جاري شد، زمين روييد و امثال اينها، اين افعال از اين اشيا صادر نشده، بلکه عامل مؤثر و فاعل حقيقي جاري شدن، روييدن و غير آن، وجودنامرئي و پنهاني، به نام «خداوند» است. ولي ما مجازاً اين افعال را به خورشيد و زمين و آب، نسبت ميدهيم.
4 - بودن «اهل بهشت» در بهشت و «اهل جهنم» در جهنم، بدون پايان نيست، کما اينکه بهشت و جهنم نيز عاقبت فاني خواهند شد؛ زيرا همانگونه که هيچ موجودي بدون اول نيست، هيچ چيزي بدون آخر نميتواند باشد. و آيه: «خالدين فيها؛ اهل بهشت هميشه در بهشت به سر ميبرند» را نيز بر مبالغه حمل ميکنند نه بر حقيقت. براي اثبات اين مطلب به اين آيه استدلال ميکنند:
«خالدين فيها مادامَتِ السَّمواتُ وَالْاَرْضُ اِلاَّ ما شاءَ رَبُّکَ...»، (هود / 107).
«افراد شقي و سعادتمند، هميشه در بهشت و جهنم خواهند بود تا آن زمان که خداوند بخواهد».
با اين بيان که خداوند هميشه بودن آنان را در بهشت و جهنم، مشروط به خواستن و اراده خود کرده است، هميشه بودن در بهشت و جهنم، با مقيد شدن آن از نظر معنا سازگار نيست.
5 - کسي که از روي علم و اطمينان خداوند را بشناسد و سپس با زبان وجود او را انکار کند، کافر نميشود به خاطر اينکه معرفت و علم به انکار زباني از بين نميرود.
6 - ايمان قابل تقسيم به ايمان قلبي و ايمان عملي و ايمان قولي نيست کما اينکه قابل شدت و ضعف نيز نميباشد، بلکه ايمان پيغمبران و مؤمنين به يک کيفيت ميباشد. (براي اطلاع بيشتر به کتابهاي کلامي مراجعه شود - مترجم).

انتقاد 9 و پاسخ آن
در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
|
 |
|
 |
|
Could not add IP : Data too long for column 'user_agent' at row 1