سال :
دل نوشته
راز رشید
خوش آمدی، ای آن که توفان در رکاب داری و شانه ‏های ستبرت، کوهستان را می ‏سراید!
چشمانِ اردیبهشتی ‏ات چون دو پنجره گشوده به آسمان است که پرندگان فضیلت بر آنها ترانه می ‏خوانند. زمین از تو می ‏روید «فرزند پدر خاک»!
چون به شمشیرها نگاه کنی، به زمین می‏ افتند و نخل‏ ها قامت قیامتت را ستایش می ‏کنند.
واژه ‏ها کوچکتر از آنند که تو را تصویر کنند، ای صاحب فضیلت ‏های بی ‏شمار!
آن‏ چنان بزرگی که بی ‏تو، تاریخ کربلا ناتمام می ‏ماند.
دست‏ های بریده ‏ات هنوز چون دو بال سرخ بر شانه‏ های فرات، خطِ خون می ‏کشد.
چون بر اسب می‏ نشینی، هفت آسمان به پیشوازت می ‏آیند و سنگ‏ ها زیر سمِ اسبت دود می ‏شوند.
برادری ‏ات، زبانزد قبایل است.
یا عباس! زمین تو را کم دارد که این‏ چنین در خود مچاله مانده است.
چون بیایی، آفتاب از چارسو در بر می ‏گیردمان و کوچه ‏ها، عبور گام‏ هایت را کِل می ‏کشند.
چون تو بیایی، شاعرانه ‏ترین ترانه ‏هایم به شکوفه می ‏نشینند.
ای بزرگ! هفت پشتت به خورشید می ‏رسد، مردانگی در اعماق جانت ریشه دوانده است، فریادت دل نامردمان را می ‏لرزاند و سکوتت، شگفت ‏انگیزترین فریادهاست.
هنوز از مشک‏ ها بوی نفس ‏های تو می ‏تراود و آب هر روز، تصویر با شکوه تو را قاب می‏ گیرد.
این بادها از سرزمین گیسوانت خاطره‏ ها به همراه دارند.
ای «راز رشید» ام‏ البنین! عشق در تو به بلوغ رسید، آن هنگام که زاده شدی و خاک از آن روز که خون تو را مکید، تبدار است.
اقیانوس ‏ها به وسعتت گواهی داده ‏اند و صنوبران کهنسال، به زبان تو تکلم می ‏کنند.
درهای بسته را با نگاهی می ‏گشایی، گویی تمام کلیدهای جهان در دست توست؛ آخر تو «باب الحوائجی»
«یا ابوالفضل»! تو می‏ آیی و از این پس، برادری و جوانمردی، قانون جهان خواهد شد.

نویسنده: معصومه داوود آبادی
شعر
اباالفضل جوان
مـیـلاد مسعـود اباالفضل جوان است
هـنگام شـادی و سرور شیـعـیـانــسـت

از دامـن ام البنین ماهی عیان است
كز روی وی شرمنده مـاه آسـمـانست

یـا فـاطـمه ام البنین زین تازه مولود
روشـن دل و چـشم امیر مؤمـنانـست

یـا فـاطـمـه ام الـبـنـین این ماه تابان
سردار و سقای امیـر انس و جانـست

عـبـاس تـو در یـاری فـرزنــد زهــرا
اسـتـاده جـان بـركـف غلام آستانـست

عـبـاس تـو در كـربلا بـر یـاری دیـن
در عرصه میدان چنان شیر ژیانـست

گوید «حیاتی» در شب میلاد مسعود
از بهر طبعم لؤلؤ‌ و مرجان روانـست

شاعر: حیاتی
داستان
یا ابالغوث ادرکنی
یکی از علمای نجف اشرف که مدتی به قم آمده بود، برای من چنین نقل کرد که: من مشکلی داشتم به مسجد جمکران رفتم و درد دل خود را به محضر حضرت بقیه الله حجّه ابن الحسن العسکری امام زمان (عج) عرضه داشتم و از وی خواستم که نزد خدا شفاعت کند تا مشکلم حل شود.
برای این منظور، مکرر به مسجد جمکران رفتم ولی نتیجه ای ندیدم. روزی هنگام نماز دلم شکست و عرض کردم: مولا جان! آیا جایز است که در محضر شما و منزل شما باشم و به دیگری متوسّل شوم؟ شما امام زمان من می باشید آیا زشت نیست با وجود امام حتّی به علمدار کربلا قمر بنی هاشم (ع) متوسّل شوم و او را نزد خدا شفیع قرار دهم؟!
از شدت تأثّر بین خواب و بیداری قرار گرفته بودم. ناگهان با چهره ی نورانی قطب عالم امکان حضرت حجه ابن الحسن العسکری (عج) مواجه شدم.
بدون تأمل به حضرتش سلام عرض کردم، حضرت با محبّت و بزرگواری جوابم را دادند و فرمودند: نه تنها زشت نیست و نه تنها ناراحت نمی شوم که به علمدار کربلا متوسّل شوی، بلکه شما را راهنمایی هم می کنم که به حضرتش چه بگویی.
چون خواستی از حضرت ابوالفضل (ع) حاجت بخواهی، این چنین بگو:

یا ابالغوث ادرکنی

منبع: مسجد جمکران میعادگاه دیدار؛ به نقل از آیت الله مرعش نجفی (ره)
گلواژه
گزیده ای از زیارت ناحیه
سلام بر ابوالفضل العباس پسر امیرالمؤمنین؛ آن که با کمال مواسات و ایثار و برادری، جانش را نثار برادرش حسین علیه السلام کرد؛ آن که دنیا را وسیله آخرت قرار داد....

منبع: زیارت ناحیه مقدسه امام هادی علیه السلام
آیات آسمانی
دست‌ هایت
تو متولد شدى، ولی نخست دست‌ هایت به دنیا آمدند. دست‌ هایت که پیش از تولد تو در تمام هستی زبانزد بوده ‌اند. دست‌ هایت که دست استغاثه تمام عالم به سوی آن‌ هاست. دست ‌هایت که تاریخ را ساخته ‌اند... خدا نخست دست‌ هایت را آفرید...
به آن دست ‌های توفانی عاشقانه نگاه کرد و گفت: «این دست ‌ها بهترین دست ‌های عالمند...» آنگاه تمام افلاک در برابر دست ‌هایت به سجده افتادند. تمام فرشتگان بر دست‌ هایت بوسه زدند و خدا گفت: «برای این دست‌ ها مردی خواهم آفرید که نامش را در آسمان ‌ها دست به دست خواهند برد...» و خدا تو را آفرید، برای آن دست ‌های بی ‌بدیل ... دست‌ های معجزه‌ گر... .
دست ‌هایت را دوست می ‌دارم که با دست‌ های خدا نسبت دارند و از ازل با ثارالله بیعت کرده ‌اند؛ دست ‌هایی که تنها برای حمایت از آفتاب به زمین ‌آمده ‌اند برای آنکه پسر خورشید روی زمین باشند. از تو تنها به همین دست ‌ها کفایت می ‌کنیم و گره ‌های کور روزگارمان را به آستانه مهر این دست ‌ها می ‌آوریم تا گشوده شوند. تا نمک ‌گیر شویم... تا از نو ایمان بیاوریم... به تو... به عشقی که تو را این‌ گونه شهره عالم کرد... و به خدایی که این عشق را آفرید... .
تو را عشق به این روز انداخته ای ماه! تو را عشق چنین سرفراز کرده... وقتی که سایه به سایه خورشید، تمام راه ‌های سخت را بپیمایى، وقتی که چشم از خورشید برندارى، وقتی که خویش را وقف او کنى، وقتی که تمام هستی‌ ات را در دست ‌هایت بگذارى، تمام خودت را در دست ‌هایت بریزی و آن دست ‌ها را به سوی عشق دراز کنى، این ‌گونه خواهی شد. این ‌گونه که خدا دست‌ هایت را در آغوش می‌ گیرد و آنگاه تمام قدرت بی ‌منتهایش را به دست ‌های تو می ‌بخشد. آنگاه تمام درهای بسته، تمام قفل‌ های ناگشودنی و تمام گره ‌های کور، با دست ‌های تو گشوده خواهد شد ای باب ‌الحوائج!

نویسنده: سودابه مهیجى
کتاب
آیینه ایثار
این کتاب در بیان مقامات و فضایل حضرت ابالفضل (ع) و به خصوص ایثار و از خودگذشتی ایشان است. این کتاب به قلم «محمود شاهرخی» و «مشفق کاشانی» است.

آیینه ایثار
نویسندگان: محمود شاهرخی و مشفق کاشانی
انتشارات اسوه
مهدویت
در فضیلت حضرت قمر بنی هاشم
شیر بیشه
حضرت عباس علیه السلام در چهارم شعبان سال ۲۶ هجری در شهر مدینه دیده به جهان گشود. حضرت علی علیه السلام برای او نام عباس را برگزید که به معنای شیر بیشه است. نیز اگر آن را صیغه مبالغه عبس تلقی کنیم، عباس یعنی دَرهم گرفته و خشمگین، زیرا او در برابر ناروایی ها و کژی ها برافروخته می شد. به راستی که این نام بسیار بامسمّی بود، زیرا خداوند به عباس بن علی علیه السلام صولت و ابهت بسیار عطا کرد تا در کربلا به مصاف با خلافکاران و جرثومه های فساد برود. گویا حضرت علی علیه السلام از ورای پرده های غیب، سلحشوری فرزند را در عرصه پیکار دریافته بود و می دانست که او یکی از قهرمانان جهان اسلام خواهد شد، لذا او را عباس نامید زیرا وقتی خلافی می دید پرآژنگ می گردید و در مقابل نیکی ها چهره می گشود.[1]
به حضرت عباس علیه السلام کنیه هایی هم داده بودند. به او ابوالفضل علیه السلام می گفتند، زیرا ضمن آنکه از فضایلی آسمانی برخوردار بود، فرزندی به نام فضل نیز داشت.[2] علمدار کربلا را پسری است به نام قاسم، از این جهت به او کنیة ابوالقاسم هم داده بودند. چون قامتی بلند و سیمایی جذاب و درخشان داشت قمر بنی هاشم هم لقب گرفت.[3]

پی نوشت:
1- انوار نعمانیه، سیدنعمت الله جزایری، ج اول، ص ۱۲۴
2- تنقیح المقال، ج ۲، ص ۱۲۸
3- بحارالانوار، ج ۷۰، ص ۹