montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

شدم از هجر دوست دیوانه
دوست را در خیال پروانه
گفت پیمانه چون شود لبریز
می رسی بر مراد شاهانه
صبرم از حد گذشت و شیشه صبر
بشکست و بریخت پیمانه
گفت بیگانه شو ز غیر و ببین
من که گشتم ز خویش بیگانه
گفت کوبی اگر دری آخر
آید از خانه صاحب خانه
بارها کوفتم در قائم
نشدم از غلام سرانه
گر بدانم رضای او در چیست
از همان سو روم شتابانه
عجب از آن که می زند در او
باز چشمش چو طیر بر دانه
گرد اهواء نفس حیرانست
همچنان گرد شمع پروانه
با امید وصال چون دوزی
دل به فرزند و مال و کاشانه
دل بکن فارغ از همه اغیار
تا نبینی به غیر جانانه
وان عجب تر که جاهلان دارند
شاه را جستجو به ویرانه
بر ریاضات جهل دل بسته
می نداند که هست افسانه
سیر بی راهه می کند شب و روز
غافل از آن که سیر مستانه
شب تار هر کسی رود یک سو
روز پیداست ره ز کورانه
گو که قدمی مرا جفا گویند
چون نجویند حرف حقانه
نیستم باک اگر که بگذرم
در ره دین قدم به مردانه
طمع مدحم از کسی نبود
ز آنکه این خدمتی است فرضانه
هر که شد بنده اوامر شاه
نیست او را طمع به مُزدانه
تو بیا چون جواد شو آزاد
از طمع حق بگوی حرانه
دانمت دلپسند شعرم نیست
چون نه می دارد و نه میخانه
من نگویم از این رواغب نفس
ز آن که منظور نیست نفسانه
***
دوریست آن که صفحه عیشم شدی سیاه
اسباب بزم و جه نشاطم شدی تباه
ماه جمال دوست که دوریست شد افول
دیگر چه جای عیش بود در فراق ماه
بدر منیر چون شود اندر حجاب ابر
دیگر کجا صفا بود آن بزم تیرگاه
از مجلس ار که شمع فروزنده دور شد
کی می شود به مجلسیان عیش دلبخواه
ظلمت تمام ملک وجودم فرا گرفت
از احتجاب نیرّ اعظم ز بزمگاه
ای قوم سر به جیب تحسر فرو برید
تا فجر ما طلوع نماید ز صبحگاه
صبح امید ما چه شود منفجر ز غرب
از بهر عیش ما بود آن روز وعده گاه
امروز گر چه شام سیاهست بهر ما
آید که همچو روز شود این شبانگاه
شه چون کند ز قاهره ملک خود سفر
ارکان وی شود متزلزل زغیب شاه
ای آفتاب ما چه شدستی که کرده
در برج حوت بهر خود اعزاز بارگاه
برخیز و سر بر آر که دور جفا و جور
از حد گذشت پهن کن اشراق دادگاه
ما را نصیب از چه شد این حسرت ای فلک
کاین آفتاب ما بود، اندر غروبگاه
این آفتاب برج عدالت غروب کرد
آن روز که آفتاب بر آمد ز خیمه گاه
خورشید منحسف شده بیرون شد از خیام
با کوکب صفیر که می سوختی ز آه
یعنی حسین در بغلش طفل شیرخوار
آورد بهر جرعه آبی به قتلگاه
می داد از سموم عطش، جان و همچنان
در حجر باب سر بنهادی به شامگاه
گفتا عزیز فاطمه ای قوم بی حقوق
من گر که مذنبم بود این طفل بی گناه
رحمی کنید قطره آبی به وی دهید
آرید در پناه خود این طفل بی پناه
ناگاه تیر کینه آن قوم، بی درنگ
بر حلق شیرخواره همی کرد جایگاه
تیرش کشید شاه و زخونش کفی فشاند
بر دادگاه عدل و همی گفت یا اله
بنگر که آل پاک پیمبر چه سان کنند
قربانی این گروه، پی ملک و مال و جاه
شاها جواد باد به قربان اصغرت
ایکاش کرد تیر به حلقم قرارگاه
قافیه (هـ)


العضوية للحصول علی البرید الالکتروني
الاسم:
البرید الالکتروني:
montazar.net

التصویت
ما ترید أن یتم البحث عنه أکثر فی الموقع؟
معارف المهدويةالغرب و المهدوية
وظیفتنا فی عصر الغیبۀالفن و الثقافۀ المهدوية
montazar.net

المواقع التابعة