montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

پناه بی پناهان [1]
در سال پانصد و هفتاد و پنج هجری قمری، سرداری به نام امیر مجاهد الدین سُنقر دستور داده بود کوفه و نجف را محاصره کنند. میان او و قبیله ی بنی خُفاجه درگیری و اختلافاتی به وجود آمده بود و در دروازه های کوفه و نجف نگهبانانی گمارده بود تا از مردان قبیله دشمن کسی به شهر نیاید.
روزی دو سوار از قبیله بنی خفاجه به قصد ورود به نجف اشرف حرکت کردند و یکی از آنها با گذر از تیررس محافظان، به منطقه حفاظت شده وارد شد. سردار سُنقر از کمین گاه خارج شد و به سوی باروی قلعه شهر آمد. در آن حال یکی از سواران عرب که بیرون بارو بود، با دیدن سنقر فریاد کشید و به سوار دیگر هشدار داد که بگریزد و خود در همان حال به تاخت از محل حادثه گریخت. اما سربازان سردار سنقر راه را بر دیگری بستند و او را محاصره کردند و سوار عرب ناگریز به سوی حرم مطهر امیرالمؤمنین علیه السلام پناه آورد و در مقابل یکی از درهای ورودی، از اسب به زیر جست و داخل حرم شد. سنقر و سربازانش به طرف حرم هجوم آوردند و سنقر به سربازانش دستور داد تا مرد عرب را دستگیر کرده، به حضورش بیاورند.
مرد عرب ضریح مقدس را در دست می فشارد و سربازان می کوشیدند به زور او را از ضریح جدا کنند، در آن حال مرد عرب فریاد می زد و خطاب به امیرالمؤمنین علیه السلام عرض می کرد: «یا اباالحسن! من عربم و تو هم عرب هستی و رسم عرب آن است که اگر کسی بر او پناهنده شود و دخیل او گردد، او را می پذیرد و پناهش می دهد و اینک من دخیل توام؛ به تو پناه آورده ام؛ تو خود حامی و حافظ من باش.»
آری! این رسم عرب است که اگر کسی دخیل شود و پناه آورد حتی اگر قاتل پسر و یا کشنده ی پدرش هم باشد، او را در پناه و حمایت خویش می گیرد و تا پای جان، از او دفاع می کند. مرد عرب که این را می دانست، با اطمینان عجیبی خود را دخیل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرار داد. سربازان سردار او را به زور از ضریح جدا کردند وکشان کشان با خود بردند؛ در همان حال مرد عرب فریاد میزد و می گفت: «یا اباالحسن! فراموش مکن که من با تو پیمان بستم؛ مبادا پیمان شکنی کنی!»
سربازان، او را به حضور سردار سنقر بردند و سردار دستور داد تا او را گردن بزنند؛ اما مرد عرب از او مهلتی خواست تا در برابر دریافت دویست دینار طلا و اسبی راهور و اصیل، از جان او در گذرد. سردار پذیرفت و قرار شد کسی از جانب مرد عرب به قبیله ی او برود و هر چه سریع تر فدیه را از کسان او بستاند و بیاورد و او را آزاد کند.
راویِ این حکایت که در آن زمان پدرش خادم حرم شریف علوی بود می گوید: «نیمه های شب شنیدم که در حرم را به شدت می کوبند. من و پدرم سراسیمه از جا برخاستیم و شتابان و هراسان در را گشودیم و با تعجب در مقابل خود فرستاده سردار سنقر را دیدیم. مرد عرب نیز که تا ساعتی پیش اسیر بود، با لباس هایی فاخر و چهره ای خوشحال و خشنود در کنار فرستاده سنقر ایستاده بود. غلامی نیز با آنان همراه بود که بقچه ای نسبتاً بزرگ بر سر نهاده بود. داخل حرم شدند و با احترام و ادب رو به ضریح ایستادند. فرستاده سردار با تعظیم و تواضع بسیار عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! بنده و برده شما سنقر، به شما سلام می رساند و از خدا و از شما به خاطر خطایی که کرده است پوزش می طلبد و درخواست می کند تا توبه ی او را بپذیرید. شرم حضور مانع از آمدنش به محضر شما شده و مرا مأمور کرد تا این مرد عرب را که دخیل شما گشته بود به حضور بیاورم و این هم کفاره ی گناهی که مرتکب شده است.»
آنگاه فرستاده ی سردار به غلام دستور داد بقچه ای را که همراه داشت تسلیم پدر – خادم حرم – کند. پدرم که با تعجب و حیرت به این صحنه می نگریست، از او پرسید که چه باعث شده که این موقع شب و بدین گونه به حرم بیاید و این طور عاجزانه تقاضای بخشش کند؟
فرستاده سردار توضیح داد که: امشب هنگامی که سردار سنقر به بستر رفت، هنوز ساعتی نگذشته بود که با چهره ای غضبناک، در حالی که از شدت ترس و هراس لرزه بر اندامش افتاده بود، بی درنگ مرا خواست و گفت: «در خواب حضرت علی بن ابیطالب را دیدم که با چهره ای غضبناک در حالی که شمشیری آخته به دست دارد به سوی من می آید و می فرماید: «به خدا سوگند اگر دخیل مرا، هم اکنون آزاد نکنی سر از بدنت جدا خواهم کرد.»
بدین سبب سردار سنقر به من دستور داد فوراً مرد عرب را از زندان آزاد کنم و او را لباس فاخر بپوشانم و با این هدایا به حضور حضرت علی علیه السلام بیاورم و از آن بزرگوار نیز پوزش بخواهم و عرض کنم که سردار تقاضای بخشش دارد.
از سوی دیگر فرستاده مرد عرب که به قبیله او رفته بود تا فدیه بیاورد، همان شب در خواب دید که حضرت علی علیه السلام به او فرمود: «فوراً باز گرد و دخیل ما را از سردار تحویل بگیر.» [2]
یا صاحب الزمان! شیطان با تمام توان، لشکر برانگیخته تا شیعیان و پیروان شما را از دم تیغ گناه و انحراف و بی دینی بگذراند؛ اینک ما بی یاور و بی پناه، از چنگ دشمن بی رحم، گریخته ایم و به پناه شما آمده ایم و دخیل شما گشته ایم؛ ما بی پناهان و بی یاوران را در پناه خویش بگیرید.
ای جوان مرد عرب! پدران پاک شما، کافران و دشمنان را، اگر به پناه آنان می آمدند، اگر دخیل آنان می شدند، پناه می دادند و حمایتشان می کردند.
یا صاحب الزمان! می دانیم که اگر ما کافر و دشمن هم می بودیم، ولی به پناه شما می آمدیم بی تردید پناهمان می دادید؛ حال ما مظلومان و بیچارگان، دخیل تو گشته ایم، ما را در پناه خویش گیر.
یا صاحب الزمان! به فریادمان برس؛ در این روزگار آشفته و پر خطر جز شما پناه و پشتیبانی نداریم، به ما پناه بده و ما را از گزند حوادث زمان مصون و محفوظ بدار.
پی نوشت:
1-مهربان تر از یوسف: دکتر نادر فضلی
2-بحارالانوار، ج 42، ص323
پناه بی پناهان [1]


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته