montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

همان كسى است كه خدمت امام زمان ارواحنا له الفداء مشرف شده است.

مى گويد: نوزده سفر هر سال به مکه مشرف مى شدم تا شايد خدمت مولايم حضرت ولى عصر ارواحنا له الفداء برسم. ولى در اين سفرها هر چه بيشتر تفحص مى كردم، كمتر موفق به اثر يابى از آن حضرت شدم . سر انجام مأيوس شدم و تصميم گرفتم ديگر به مکه نروم.

شبى در خواب ديدم به من گفته شد: امسال بيا سفرت را تعطيل نكن كه ان شاءالله به مقصدت خواهى رسيد. با اميد مهياى سفر شدم. در مكه اعمال حج را انجام دادم . در اين مدت دائماً در گوشه مسجد الحرام تنها مى نشسشم و فكر مى كردم .

يك روز سر در گريبان فرو برده بودم، ديدم دستى بر شانه ام خورد . شخص گندمگونى به من سلام كرد و گفت: اهل كجايى؟ گفتم: اهواز. گفت: ابن خصيب را مى شناسى؟ گفتم: خدا رحمتش كند از دنيا رفت . گفت: انا لله و انا اليه راجعون.

مرد خوبى بود، به مردم احسان بسيارى مى كرد، خدا او را بيامرزد. پس گفت: على بن مهريار را مى شناسى؟ گفتم: بله، خودم هستم . گفت: مرحبا اى پسر مهزيار تو خيلى زحمت كشيده اى براى زيارت مولايم حضرت بقيه الله به تو بشارت مى دهم كه در اين سفر به زیارت آن حضرت موفق خواهى شد.

فردا شب در شعب ابى طالب منتظر تو هستم، تا تو را خدمت آقا ببرم. فردا با رفقا خدا حافظى كردم و به شعب رفتم. او و من سوار شتر شديم و به كوه هاى طايف رسيديم. به من گفت: پياده شو تا نماز شب بخوانيم . نماز شب را خواندیم و باز سوار شديم و راه را ادامه داديم تا طلوع فجر دميد و نماز صبح را خوانديم.

هوا قدرى روشن شده بود، به من گفت: بالاى آن تپه چه مى بينى؟ گفتم: خيمه اى مى بينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است. گفت: بله، مقصود من همان جا است. با او تا نزديك خيمه رفتم. وارد خيمه شدم. ديدم آقاى بسيار زيبایى كه دلها را مى برد، با كمال ملاطفت و محبت، احوال مرا پرسيد. گفتم: چرا ظهور نمى كنيد؟

فرمود: پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم، بلكه تا موقعى كه خدا بخواهد در كوه ها و صحراها به سر برم، تا از شر جباران و طاغوت ها در امان باشم و زیر بار فرمان آن ها نروم، تا وقتى كه خدا اجازه فرجم را بدهد.

من چند روز ميهمان آن حضرت بودم و از انوار و علومش استفاده مى كردم تا آن كه خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم. خواستم به عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم، فرمود: از قبول نكردنش ناراحت مشو اين به آن علت است كه تو راه دورى در پيش دارى و اين پول مورد احتياج تو خواهد بود.

خداحافظى كردم و به طرف اهواز حركت نمودم. هميشه به ياد آن حضرت و محبت هاى او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببينم [1].

[1] منتهى الامال ج 2 ص 437 بحار الانوا ر ج 3 1، ص 730.

على بن ابراهيم بن مهزيار


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته