montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net
montazar.net

خور چه فرو می رود دوباره بر آید
ماه چه پنهان شود دوباره در آید
غم مخور ای دردمند هجر که روزی
می رسدت وصل و شام هجر سر آید
گو که ملامت کنند عامی و جاهل
حوصله تنگی مکن که تا ظفر آید
گفته دونان دل تو را نکند سرد
کّل نشود آدمی که عر خر آید
گوش مده از پی عقیدت خود رو
ز آنکه ز هر ذی وجود یک اثر آید
هر چه ببندی به ملحدی در حجت
باز بینی که از در دیگر آید
از پس هر عسر یسر و از پس هر رنج
راحتیی گشته فرض بی خبر آید
گر چه دراز است شام هجر مخور غم
کز عقب هر شبی تو را سحر آید
منتظر فتح و نصر باش که نا گه
صیحه نصر از امام منتظر آید
صبر بگیر ای جود چشم به ره باش
گوش بر آواز تا که زگ در آید
***
هر آنکه عشق تو دارد چرا فغان نکند
ز عشق خویش چرا ترک این و آن نکند
دلی که انس بگیرد به همنشینی تو
چگونه در ره وصل تو ترک جان نکند
کسی که ره بحریم تو یافت چون زیبد
که ترک منزل و ما وی و خانمان نکند
بسوزد آنکه ندارد ز هجر دیده تر
که چوب خشک جز آتش سزای آن نکند
رفیق و دوست چه بسیار گر بخواهیم لیک
هر آنکه یافت تو را خو به دیگران نکند
مرا خوش است همان وحدت و همان خلوت
به شرط آن که ز ما قطع رایگان نکند
ولی خط بود این گفته کو ندارد نقص
اگر که دوست خطائی به ناگهان نکند
نه هر که می نرسد نزد او در او عیب است
چه این خیال کسی غیر جاهلان نکند
بسی طلا که مصفی است در خزانه شاه
هنوز شاه به او زیب محفلان نکند
نه آن که نیست به شه احتیاج بلکه بسا
به شاه، زیب همانست کش عیان نکند
ز نده نیست به جز بندگی جواد همان
بس است آن که تو را شه زنا کسان نکند
***
هجر این همه از دوست سزاوار نباشد
هر چند که در عهد وفادار نباشد
خواهی تو گر از دوست خطا هیچ نیاید
بسیار کم آن کس که خطاکارنباشد
راندن نبود نیک ز دربار گدا را
هر چند که او لایقدربار نباشد
بر شاه حجاب این همه ازخلق روا نیست
هر چند که یک مخلص غمخوار نباشد
بر ماه کجا بوده محاق این همه جائز
بی ابر چه گر صفحه دوار نباشد
خورشید کجا این همه بوده است غروبش
یک شب زغمش بیش جهان تار نباشد
مولای! برون آی که تا خلق بدانند
کاین قافله بی قافله سالار نباشد
ای شاه من ای ماه من ای شمس ولایت
برتاب که خوش بی تو چمنزار نباشد
ای سید من خیز و پی عدل بکش تیغ
تا این همه در خلق ستمکار نباشد
خلقی به تو خو کرده تو خو کرده به صحرا
زیبنده شه جای به کُهسار نباشد
ما خیل پراکنده تو رائیم و تو سردار
بیرون شدن از خیل ز سردار نباشد
باز آ، که جوادت نکشد هجر تو هر چند
با لطف تو غیب تو نمودار نباشد
***
یکدم اگر که پر تو لطفش به ما شود
دانم یقین که خاک تنم، کیمیا شود
کبریت احمر است نگاهش عجب مدار
کز یک نظر، طلا همه ارض و سما شود
آن کس که کیمیا طلبد جز ولای او
هرگز ز غم برون نرود تا فنا شود
آن کیمیا که ما بگفرتیم نعمتی است
کاندر مقابلش دو جهان بی بها شود
از کیما اگر که فقط مس شود طلا
از کیمیای ما همه جنسی طلا شود
شاهیست کاقتدار وی از قدرت خدا است
ذاتیست کز صفات جلالش جدا شود
یکدم نظر اگر به زمین و زمان کند
کون و مکان به اصل عدم منتهی شود
گر نظره ای به آیینه قلب ما کند
از نقش وی چه صورت شمس الضحی شود
ما محو پرتو رخ اوییم صبح و شام
تا این غبار ابراز او انجلا شود
کی می کند جواد تمنای غیر او
آن کس که با وی از ره صدق آشنا شود
***
ای صبا ازما بگو بر دوست جان بر لب رسید
تیر طعن دشمنان تا کی به جان باید خرید
چند می باید تحمل کرد بر تلخی صبر
شربت شیرین وصلت را بباید کی چشید
تا به کی در شیشه دل، خون بریزد فوق خون
جای خون کی از افاضات تو می باید چکید
هیچ دردی سخت تر از درد هجران نیست نیست
تا به کی این درد بی درمان را باید کشید
آتشی از نار هجران نیستی سوزنده تر
نغمه گویی سلاما، کی بر او باید دمید
خانه ای ویران تر از قلبی که دارد هجر دوست
نیست کی باید به ببیند روز تعمیر جدید
ملک بی صاحب شود مخروبه آفات دهر
تا به کی این ملک را باید چنین مخروبه دید
بی جمال دوست نبود با صفا باغ ارم
بلکه حنت دوزخ است از دوست گر باشد بعید
شمع مجلس را نباید برد از مجس برون
تا که تاریکی نگردد فرصت دزد پلید
تا که غیب است ای جواد این زندگانی گو مباد
بی جمالش خوش نباشد باغ و راغ جشن و عید
***
هیچ در عالم کسی مهجور تر از ما نبود
دردمندی در جهان رنجورتر از ما نبود
هر کسی دارد به دل از هجر آه آتشین
لیک آه سینه ای محرورتر از ما نبود
ای چه بسیارند دل بشکسته گان در روزگار
لیک در هجرت دلی مکسورتر از ما نبود
هر کسی را هست هجر اما رسد آخر به دوست
هیچ کس هجر و فراقش دورتر از ما نبود
هیچ مظلومی چو ما ننشست اندر قید صبر
آه مظلومی ز کس پرشورتر از ما نبود
ما که مقهوریم اندر چنگ دشمن روز و شب
ای فلک تصدیق کن مقهورتر از ما نبود
هر که غائب شد زیاران آمد از وی گه خبر
هیچ کس روی مهش مستورتر از ما نبود
ای جواد این پرده نبود جز ز کرد زشت خویش
ورنه نزدش هیچ کس مذکورتر از ما نبود
***
نشد دمی که دلم خالی از حزن باشد
مدام باغم و اندوه هم قرن باشد
چرا چنین نبود از فراق دوست ولی
که در مودت او بسته در رسن باشد
دلم به حب تو بسرشته در ازل ای دوست
که از فراق تو در غصه و محن باشد
تو روح و جان منی چون کنم به هجر تو زیست
بدون روح چه چیزی در این بدن باشد
ز بهر دیدن رویت چرا فغان نکند
هر آن دلی که به حب تو ممتحن باشد
سزد که طالب وصل تو ترک جان گوید
چه جان به آن که دمی با تو هم سخن باشد
به هر عمل غرضم جز رجاء وصل تو نیست
خوشان عمل که وصال تواش ثمن باشد
قرار جان و تنم بر امید رویت توست
و گرنه غم نگذارد که جان به تن باشد
به حبل مهر تو بند دلم بود مقرون
خدا کند که الی الحشر مقترن باشد
هر آن که غیرتو گیرد ولی، به نزد جواد
اگر چه زهد کند عابد و ثن باشد
***
دلم ز شوق تو هر لحظه می کند فریاد
ز سوز آه وی آتش به خرمنم افتاد
چه شوق بود که از آن بسوخت بنیادم
تمام هستی عمرم بباد صر صر داد
چه شوق بود که می سوخت از شراغره وی
شمیمش ار بفتادی به سینه فرهاد
اگر که ذره ای از آن نصیب مجنون شد
قسم به حق که نکردی دیگر ز لیلی یاد
خیال وصال تو از دل ما نمی رود بیرون
از آن که گشته به مهر تو پایه اش بنیاد
به شوق توست که این روح جای کرده به تن
به این خیال که شاید دمی رسد به مراد
به شوق توست که گاهی روم به طوس و گهی
به کربلا و گهی کوفه و گهی بغداد
به معنی آن که تو را خانه خانه می جویم
شود که گم شده ام در یکی کنم انشاد
ز مغویان طریقت تو را نمی جویم
کسی که رشد ندارد چه سان کند ارشاد
دَرِ تو کی به رخ ملتجی بود مسدود
که احتیاج شود بر تملق افراد
شهی که کوس عدالت زند خطا بود آر
درش گشاده ندانی به بنده و آزاد
مگر حجاب شقاوت تو را شود حاجب
به روز خویش بر افکن حجاب ای استاد
کسی که داعی خلق است خویش چون جوئیش
ز غیر خویش مگر خواندیش جواب نداد
برو جواد تو با عشق خود بسوز و بساز
که عاقبت بود آخر لکل قوم هاد
***
ای دوست دل زِ آتش هجرت کباب شد
نارش به قلب صاعقه های عقاب شد
تا کی به سینه هی زند از دل شراره ای
این سینه کز شرار دل، آخر مذاب شد
آخر ترحمی تو بر این اضطراب دل
بر گو که گر ز سنگ همی بود آب شد
یک جرعه ای ز عشق چشاندی که بینیم
در جمره چون سپند که در اضطراب شد
وه وه چه جرعه بود که هوشم ز سر گرفت
یکسرتمام هستیم از وی خراب شد
وه وه چه جرعه بود که آتش فتاد از از او
در خرمن وجودم و دودش سحاب شد
این اضطراب چون که خوش استی به نزد دوست
تن بر رضا دهم که ز احباب، باب شد
سوز و گداز دوست بود نزد دوست، دوست
این را ز نزد خلق لشی ء عجاب شد
یا رب شود که دیده گشایم پسین گهی
بینم که بر صفائح دین آفتاب شد
این افتراق مدعیان طریق حق
بینم در آفتاب چه برفی که آب شد
هر چند شب نمی است که حاجت به آفتاب
نبود اگر که عقل به خود، نور تاب شد
خود، افتراق مدعیان آیت خطاست
آن کس که چشم داشت به چشمش سر آب شد
هان ای جواد از پی حجت بگو به خلق
هر گفته گر چه بی اثر استی ثواب شد
***
بر مرغ دل دیگر قفس سینه تنگ شد
آه شبان هجر به رویش خدنگ شد
بر بال مرغ روح چکد از خدنگ هجر
خوناب دل که هر پر، وی خم رنگ شد
باد صبا به دوست بگو ترک هجر کن
کاین دوریت به ما سبب عار و ننگ شد
گویند دوست کی کند از دوست احتجاب
بر پیشوا کی این همه تاب و درنگ شد
شمشیر عدل تا به کی این قدر در غلاف
دوریست جیش کفر که با دین به جنگ شد
آب سحاب رحمت حق کی کند نزول
بر لوح سینه ها که مکدر ز رنگ شد
این زرعگاه تخم ولایت ز فقد آب
خشکیده خاک وی ز صلابت چه سنگ شد
ای ناجی سفینه نشینان ترحمی
کشتی شکس قافله سهم نهنگ شد
صبر ای جواد حوصله تنگی مکن که عقل
پایش به نزد حکمت تقدیر لنگ شد
***
دلم به جز گل رویت گلی سراغ ندارد
به غیر داغ فراقت به سینه داغ ندارد
گرم نصیب شود روضه حضور تو روزی
دگر لم هوس گلستان باغ ندارد
فضای خانه قلبم شده است تار از آن رو
که غیر شمع رخت مشعل و چراغ ندارد
مرا عبوس بخوانند جاهلان که خموشم
چه سازم آن که به صحبت دلم دماغ ندارد
جواد اگر شنود از کلاغ مژده وصلت
روا بود که دو چشمش دهد که زاغ ندارد
***
دلی که خو به نو گیرد ز هجر تاب ندارد
سری که شرق تو دارد جز التهاب ندارد
به یک نظر چه ببیند گل جمال تو چشمی
ز بس به یاد تو باشد ز غصه خواب ندارد
به مهر روز ازل هر زمان به یاد تو باشم
وفا نگر که هوایت ز دل ذهاب ندارد
شمیم وصل ت گر لحظه ای وزد به مشامم
دماغ حاجتی با عنبر و گلاب ندارد
سفید شد به ره انتظار وصل تو چشمم
بیا ز دیده بس افشاند آب، آب ندارد
بگو به مجلسیان حال غیر دوست مپرسید
از آن که باخته دل حالت جواب ندارد
به بزم دوست گذر کن صبا زما برسانش
سلام گو که دیگر تاب اضطراب ندارد
ندانمش چه ز ما دیده کاین چنین شده دلسرد
و گر نه دوست که از دوست احتجاب ندارد
بیا به کوری چشم عدو به ما نظری کن
دل فسرده ما طاقت عتاب ندارد
فلک نگر که چه سان می کند به اهل حقیقت
ولی ز کجرویش از ازل عجاب ندارد
خدا نکرده مگر دوستی ز ما ببریدی
و گر نه ماه دگر این قدر نقاب ندارد
***
دل دیوانه عاشق به خود اشعار ندارد
حالت صحبت و آمیزش اغیار ندارد
به جز از صحبت با دوست دل مرده عاشق
گر چه باشد الفی حالت گفتار ندارد
صدق این گفته بپرسید ز بلبل که چه سریست
در زمستان خزان نغمه سرشار ندارد
ای رفیقان مکنید این همه آزار دلم را
دل آزرده ما طاقت آزار ندارد
از جفا بر دل افسرده چه سودیست شما را
واگذارید هر آن کس به کسی کار ندارد
آتش عشق بسوزد دل عاشق دیگرش پس
حاجت سوختن صاعقه و نار ندارد
دوستان دعوت گلزار کنندم پی تفریح
دل افسرده هوس بر گل و گلزار ندارد
آن که دیوانه عشق است نخواهد گل و گلشن
گل و گلشن بود آن را که دل زار ندارد
گل بی خار یکی دیدم وی را بگزیدم
هر چه جز اوست از آن کس گل بی خار ندارد
نغمه بلبل و قمری بود ارزانی آن کس
که از الحان خوش شه دل بیدار ندارد
خودش بود خنده و شادی به شما عیب مگیرید
به جواد آن که به دل جز غم بسیار ندارد
***
عشق ویران کند آن دل که در او جا گیرد
آتش افشان کند آن سینه که ماوی گیرد
همچه زنبور نشیند به روی لخت جگر
سازدش خانه زنبور اگر پا گیرد
نبود عشقکم از آتش در پنبه اگر
به سویدای دل عاشق شیدا گیرد
به بر ما منشین ای که به جان دل بستی
ترسم از آن که دلت از دل ما وا گیرد
هر که را طالب عشق است در اول باید
دل ز جان و زن و فرزند مصفی گیرد
اولین مرحله باید که به تسلیم و رضا
در ره دوست به هر ز جر مهیا گیرد
خانه آباد پرستان! مروید از پی عشق
جغد وی جز به خرابات نه سکنی گیرد
عشق نامش چه بود سهل ولی دشوار است
گر به یوسف زند او مهر زلیخا گیرد
عشق آن بود که یعقوب به یوسف می داشت
بویش از مصر ز پیراهن تنها گیرد
عشق آن بود که در خیمه، حسین از میدان
صوت اکبر ز بر آن همه غوغا گیرد
رفت نورش ز بصر چون که صدایش بشنید
بوی عشق است که نعشش ز بدنها گیرد
چه بدن خانه زنبور سرش شق ز عمود
عشق گفتا که رخش بر رخ رعنا گیرد
لب نهادی به لبش بین چه کند عشق دیگر
این پسر خواست که جان از لب بابا گیرد
ناگهان عشق برادر به دل زینب زد
گفت ترسم که حسین، رخت ز دنیا گیرد
شد روان صیحه زنان وا ولدا گویان بود
تا به خود جذب و دل از بهت تسلی گیرد
کاش آن بی بی عالم فکند سوی جواد
نظری تا همه غمها ز دل ما گیرد
***
دل عاشق به جز از دوست به کس خو نکند
جز ز بوی گل رویش ز گلی بو نکند
حسن محبوب کند جلوه اگر بر دل او
آرزویی دگر از طلعت نیکو نکند
نشناسد به جز از درگه محبوب دری
پی حاجت به جز از وی به کسی رو نکند
گر ببارد به سرش تیر بلا در ره دوست
شکوه از گردش این دهر جفا جو نکند
گر به رویش متراکم شود امواج هجوم
جز غم دوست ملالی به دل او نکند
می رسد لطف اگر از در محبوب شبی
روی چون عابد لبنان به دیگر سو نکند
چو جواد آن که به مهدی بدهد دست خلوص
سخن مرشد دیگر به ترازو نکند
***
عاشق هرگز به جز از دوست تمنا نکند
به جز از صفحه سیماش تماشا نکند
چشم بندد که نبیند به جز از طلعت دوست
دیده را جز به روی دوست ز هم وا نکند
همچو حیدر که چه زایید ز مادر نظرش
تا به احمد نزند نظره به بابا نکند
عشق گر صاف شدی دل کند آیینه صاف
به جز از عکس رخ دوست در او جا نکند
دل چه شد جایگه دوست به جز خواهش او
اثری در سر و پا و همه اعضا نکند
مدعی لاف محبت مزن از روی گزاف
بی عمل هیچ نظر دوست به دعوی نکند
تو که از گفته محبوب چنین بی خبری
در دل بی خبران دوست تجلی نکند
تو ندانی که خوش و ناخوش محبوب به چیست
با جذر باش تو را یکسره رسوا نکند
پا به خلوتگه محبوب نهادن نسزد بَهرِ کسی
تا که آداب و رسومش همه بر پا نکند
آشنایی به مرامش ز تو شرط ادب است
بی ادب راه به خلوتکده پیدا نکند
این در میکده نبود که به مستی و به زور
می خورد هر کس و از عربده پروا نکند
ای جواد آن چه تو گفتی همه صدق است ولی
جهل را این سخنان هیچ مداوا نکند
***
ای مهر ولای تو بود پای توحید
مدح تو بود مدح خدا نعت تو تمجید
حب تو در ایمان بود اصل و دگرش فرع
سرمایه ملک ابد و دولت جاوید
ذات تو بود اصل وجود همه مشتق
زین رو نکند ذات تو را عاقله تحدید
ذات تو چو حق در خور فهم احدی نیست
مصنوع ز صانع نتوان مرتبه فهمید
گر نیست وجود تو مجرد ز تبسم
هر ذات مجرد شده از دست تو تجرید
تو مظهر کلی که ظهور همه اسماء
ز اشراق صفات تو کند جلوه توحید
همچون احد از بهر تو همتا نبود هیچ
معلول کجا همسر علت بتوان دید
چون مجمع اسما و صفاتش تو شدی حق
بهر تو ولایت به همه خلق پسندید
چون بر همه اشیاء تویی مبداء و مصدر
کافر بود آن کس به تو شک آرد و تردید
از لطف تو شد جنت فردوس گلستان
و از قهر تو دوزخ بنمود آتش تهدید
از لمعه نور تو نجوم است منور
نور تو بود منعکس اندر مه خورشید
قدر تو هرآن کس که شناسد نفروشد
حب تو به صد تاج کی و دولت جمشید
ما بنده دربار توییم در همه امری
فرمان تو بر کردن ما ربقه تقلید
ای شاه، جواد از همه یاران به تو گوید
ما را نبود جز به در لطف تو امید
***
آن که مهر مه رویت ز دل و جان بخرید
منت از پرتو خورشید نباید بکشید
لذت قرب تولای تو هر کس بچشد
غلط است آن که اگر لذت دنیا طلبید
هر که اکسیر ولای تو بیاورد به دست
نیست انصاف اگر از پی اکسیر دوید
ره وصل تو هر آن کس که بجوید چه عجب
بر روی خار دو صد مرحله گر خود بکشید
معنی وصل تو آن کس که به تحقیق شناخت
چه عجب کاز اَلَم هجر تو قلبش بطپید
چه عجب گر همه شب تا به سحر بیدار است
هر که بشناخت تو را خواب ز چشمش برمید
در فراق تو اگر کور شود دیده رواست
یا که خون گر عوض اشک ز مژگان بچکید
دل ما هیچ نگیرد ز خود افغان و خروش
مگر آنگاه که آواز خوشی از تو شنید
این سیاهی که به دل ریخت ز هجرت نرود
مگر از آب وصال تو شود باز سفید
این شب تار که هجران تو بر ما بکشید
نرود هیچ مگر گاه که صبح تو دمید
عنقریب است ببینم که رخت کرده طلوع
چه خوش آن روز وصال و چه خوش آن صبح امید
همتی دار جواد آن که به مطلب برسی
خنک آن کس که تعب دید به مطلب نرسید
***
عشق را بین که چه با عاشق مهجور کند
دیده روشنش از دیدن خود کور کند
عشق چندان بر باید دل عاشق تو دگر
می نبیند به جز از دوست که منظور کند
آن چنان جذبه محبوب کند مجذوبش
که در عسر به رویش همه میسور کند
دل به محبوب ببازد به چنانی که غمش
همه نزدیک به پیش نظرش دور کند
می دهد عشق چنان جلوه محبوب که تا
دوست را ظاهر و غیرش همه مستور کند
آه اگر دور شود عاشق بیچاره ز دوست
اخگر هجر دلش خانه زنبور کند
عیب جو! عیب به آه دل عشاق مگیر
تو چه دانی که چه آتش به دل این شور کند
آن چه عاشق بشناسد بشناسی تو اگر
آتش عشق دلت نیز چه تنور کند
بنگر آه شرر بار مرا از غم دوست
بر دل و جان اثر کوره مسجور کند
تا بکی ای مه من پرده ز رخ وا نکنی
ناله تا کی زغمت سینه محرور کند
خسروا دیدن رویت مکن از دوست دریغ
مران آن کس که دل خود به تو مسرور کند
ای خدا از پس این هجر چه خواهد شد اگر
به جوادش نظری آن شه منصور کند
***
هر آن که وصل تو بشناخت دل ز جان گیرد
کسی که دل به تو بازد دل از جهان گیرد
کسی که دل به تو بفروخت دل کجا دارد
که تاسوای تو چیزی در او مکان گیرد
چگونه لاف محبت توان زدن به گزاف
دل ار هنوز سوای تو رایگان گیرد
به دوستی تو هر کس که آشنا گردید
کجا به غیر تو انسی به دوستان گیرد
به قربگاه حریمت هر آن که راهی یافت
روا بود که دل از اهل و خانمان گیرد
مرا که غیر تو امید نیست در دو سرای
به جز تو کیست که تا دست عاصیان گیرد
چگونه غیر تو را راه دهم به خانه دل
خطا بود که در او جز تو آشیان گیرد
به عهد روز ازل دل چه همنشین تو شد
بود محال که الفت به دیگران گیرد
به مهر مِهر تو چون نقش یافت آب و گلم
هماره ذکر تو را ورد بر زبان گیرد
ولی ز غیبت رویت دلم به سر آمد
خدای کی شود این پرده از میان گیرد
شمیم وصل تو گر آیدم ز صد فرسنگ
بهار عمر ز تو برگ و سازمان گیرد
جواد جز تو کسی را ولی خود نگرفت
امید آن که تو او را ز مخلصان گیرد
***
خوش آن تن کو تن جان تو باشد
خوش آن جثمان که جثمان تو باشد
خوشا آن سر که سودای تو دارد
تنور آتش افشان تو باشد
تن و جانم فدای خاک پایت
خوش آن جانی که قربان تو باشد
خوش آن لب کو به ذکرت آشنا شد
که تا مرغ خوش الحان تو باشد
خوش آن چشمی که اندر آب عشقت
غریق موج طوفان تو باشد
خوش آن آهی که اندر سینه پیچید
که در دل دود نیران تو باشد
خوشا آن دل که شد دیوانه تو
سپند نار سوزان تو باشد
خوشا آن دل که گردد جایگاهت
سر او صحن و ایوان تو باشد
خوش آن کس دل برید از هر علایق
که تا یکتای خواهان تو باشد
خوش آن کس تا سحر بهر تو نالید
که یک شب بلکه مهمان تو باشد
خوش آن کس دل صفا دادی به مهرت
که تا مهر درخشان تو باشد
مرا غم در ره تو به ز شادیست
خوش آن بیت الاحزان تو باشد
خوش آن کس شد فنا در کوی عشقت
خوش آن کس گوی میدان تو باشد
خوش آن کس کاز همه هستی گذشتی
به امیدی که غلمان تو باشد
خوش آن کس دست از هر چیز برداشت
که تا دستش به دامن تو باشد
خوش آن کس شد فنا در کوی وصلت
که تا مشمول احسان تو باشد
خوش ان کس دست از نعمت بشستی
که تا نعمت خور خوان تو باشد
خوشا آن کس که از خود در گذشتی
که خالص بهر فرمان تو باشد
خوش آن غواص در دریای فضلت
که حوتِ بحر عمان تو باشد
خوشا حکمت خوشا عرفان که نور است
گر از لعل در افشان تو باشد
خوشا شاگرد عرفانت که جبریل
یکی طفل دبستان تو باشد
خوشا آن مجلس که باشد در حضورت
که ناطق نطق گویان تو باشد
خوش آن روزی که باشد در وصالت
خوش آن دوران که دوران تو باشد
خوش آن شامی که روشن تر ز روز است
که تابان ماه تابان تو باشد
خوشا درد و خوشا رنج و خوشا غم
که بر شیدا و حیران تو باشد
خوشا آن اخگر سوزان هجران
اگر اخگر ز هجران تو باشد
خوش آن زندان که بهتر از بهشت است
همان زندان که زندان تو باشد
خوشا ویرانه و کنج خرابات
اگر دل نیز ویران تو باشد
خوش آن شکر پس از تلخی فرقت
که شکر از نیستان تو باشد
خوش آن رحمت که بارد بر سر و دست
خوش آن باران که باران تو باشد
خوشا بر بنده زار پریشان
جوادت کو پریشان تو باشد
خوشا با گوشه چشم ار نگاهش
نمایی کو ثنا خوان تو باشد
***
دوست از دوست دمی شکوه بی جا نکند
به جز از میل دل دوست تمنا نکند
چه شکایت که تغافل نکند دوست ز دوست
خاصه آن دوست که چیزی ز وی اخفا نکند
گله از دوست ز جهل است و زنادانی حال
که چه لطفی است که درد تو مداوا نکند
او که حاشا نه بخیل است و نه عاجز نه که دور
حکمتی هست که بر داد تو پروا نکند
دوست از دوست چه خواهد به جز از لطف و نظر
به جز از لطف و نظر، هیچ تقاضا نکند
دوست آنست گر از دوست به حکمت روزی
کم شود لطف و کرم سر وی افشا نکند
دوست آنست که با دوست چو سودا بنمود
بار دیگر به کسی میل به سودا نکند
خسروا دیدن رویت مکن از دوست دریغ
گو که او رسم وفا را به تو برپا نکند
گله ای دوست ندارم ز تو هر عیب مرا است
دوست باید ببر دوست که حاشا نکند
با همه عیب و خطایی که مرا هست و جفا
جای شکر است گَرَم یکسره رسوا نکند
عیب پوشا به جواد آن چه بود عیب بپوش
تا که بیگانه اش از طعنه دهن وا نکند
***
ای منتظران مژده، شه منتظر آمد
از مولد او جان نوین دگر آمد
مولود د آن منتقم آل محمد
زود است ببینم که از پرده در آمد
آراسته سازید خود از بهر ملاقات
کان طالع فرخنده مگر بی خبر آمد
از مطلعش امروز جهان گشته منور
هر دل که برو تافت ولایش، قمر آمد
ای مرده دلان! ز آن همه آسیب شب هجر
خیزید به شادی که شب هجر سرآمد
آن مظهر عدل حق و آن دادرس خلق
امروز هلالش زافق جلوه گر آمد
تا رخ بنموده از همه موجود، پِی داد
تا عرش همی صیحه الغوث بر آمد
آن مهدی موعود که موعود خدا بود
بر خیل رسل مطلع او را سحر آمد
تا وقت ضحی در عقب ابر نهان است
نا گه ز پس ابر عیان با شرر آمد
امروز دهد نور به عالم ز پس ابر
چون ابر رود عمر عدو رهسپر آمد
شمشیر حق امروز نهانست از این رو
هر کافر و هر بوالهوسی جلوه گر آمد
چون تیغ غضب فاش شود پاک کند خاک
از هر چه به جز شیعه خالص نظر آمد
چون صاعقه هر بدعت و هر شرک بسوزد
نابود کند هر که منافق سیَر آمد
ای حجت حق وعده جاء الحق معبود
هان سینه به تنگ آمد و دلها به سر آمد
بسیار کس از پیرویت عهد شکستند
وین مانده به جا در بدر و خونجگر آمد
یا رب به که گوییم ز ما تاب و توان رفت
پس کو که پی صبر مجال ظفر آمد
تکذیب عدو فاش و عیان، زلزلوا از ما
گو این که همین نصر، خدا را خبر آمد
ای منتظران هلهله آرید به امید
کز وعده خبرها ز پی یکدیگر آمد
دلتنگ مباشید ز هر جور و زهر فسق
کاینها خبر از موعد آن منتظر آمد
باشید به هر صبح و شبی گوش به آواز
کان بانگ دل افراش گهی بی خبر آمد
ای شاه زمان روح روان، بین به جوادت
کان شیشه صبرش به خدا بر حجر آمد
***
دل ز غمت جز فغان و آه ندارد
ناله وی فصل هیچ گاه ندارد
دیده کند جویبار اشک چو صیحون
بر ره وصلت به جز نگاه ندارد
قلب بود مضطرب چو ماهی در تور
چون نبود کاو قرارگاه ندارد
با که دهم شرح بی قراری دل را
دل که دیگر اعتماد گاه ندارد
با که بگویم حدیث عشق و محبت
با مرض جهل عشق راه ندارد
وعظ و تذکر چه سود مرده دلان را
وعظ کن آن را دل سیاه ندارد
***
به ناله گوش و دمی صبر کن مشو نومید
که ناگهان ز شفق صبحگاه وصل دمید
هزار طعن و ملامت شنید، هم یعقوب
که تا به یوسف گم گشته آخرش برسید
چه روزها که به سر برد با فغان و خروش
چه طعنه ها که زیاران و دشمنان بشنید
مباش همچو رفیقان صامری که دو روز
نکرد صبر به موسی و عجل را بگزید
مکن تزلزل و رَو، در عقیده ثابت باش
که وعده را نکند خلف ذوالجلال مجید
چو قوم نوح ز تاخیر وعده شرک میار
که هیچ گاه خدا دست از امتحان نکشید
مگو چه نفع بود آن که را بود محجوب
که ابر می نکند منع نور از خورشید
ز سامری صفتان باش بر حذر که تو را
به اسم حق ننمایند، بت پرست و پلید
به نام پیر مشو غره، پیر، تزویر است
مخور فریب ز تزویر عمر و عاص و یزید
جواد اگر به فطانت نکرد خدمت پیر
خوش است چون، به حقیقت رسید بی تردید
***
اگر لطف مهدی مرا یار باشد
چه غم گر که غایب ز دیدار باشد
غرض نیست فیض حضور و ظهورش
که در حضرتش خیر بسیار باشد
غرض فیض لطف است در غیبت او
که لطفش بس است ار نه دیدار باشد
چه در عصر غیبت مگر اتفاقی
به ندرت کسی را پدیدار باشد
در این عصر لطفش بس است ار کم و بیش
چه به گر که با لطف دیدار باشد
به لطفش بسازم گرم رویتش نیست
که لطفش همه عمده کار باشد
چه سود ار که شادم کند از جمالش
و لیکن نه لطفش مددکار باشد
مرا همت خدمت اوست بر سر
همان خوش که بر خدمتم یار باشد
توقع ندارم از او بیش ازینم
اگر چه زغیبش دلم زار باشد
تو خود بر جودات رخ از مهر بنما
که از هر دو فیض تو سرشار باشد
***
باشد که ببینم شب هجرم به سر آمد
خورشید ولایت ز پس ابر بر آمد
آن نیرّ تابنده که شد محتجب از خلق
یکبار دگر از پی اشراق در آمد
آن نور جمالی که ز عالم شده مستور
از پرده غیبت به جهان جلوه گر آمد
آیا شود آن نور ببینیم و ببالیم
بر خلق که دولت به شهِ بحر و بر آمد
دوریست که بر منتظران طعنه زدند خلق
ای منتظران مژده که آن منتظر آمد
شمشیر عدالت ز نیام آمده بیرون
چون صاعقه بر قتل عدو در شرر آمد
نزدیک شد آن وعده ما عود بسوزید
مجمر به کف آرید که از او خبر آمد
از بهر قدومش همه سازید مهیا
قربانی جانها که ز جان خوبتر آمد
شادی بود آن روز که او رخ بگشاید
ای کاش که با دیدن او جان به در آمد
از غیبت او این همه خون شد به دل ما
وین زخم و جراحت که به ما بر جگر آمد
کی زخم جگر به شود و شاد شود دل
ما را که دگر روح به لب، جان به سر آمد
کم کن شرر نوحه جواد، آه مکش بیش
دوران فرج آمد و غم رهسپر آمد
قافیه (د)


در خواست عضویت جهت دریافت ایمیل
نام:
ایمیل:
montazar.net

نظر سنجی
مایلید در کدام حوزه مطالب بیستری در سایت گذاشته شود؟
معارف مهدویتغرب و مهدویت
وظایف ما در عصر غیبتهنر و فرهنگ مهدویت
montazar.net

سایت های وابسته